#پناه_اجباری_پارت_102


برام فرقی نداشت ... فوقش یه دوتا سیلی میخوردم ... ولی باید یکم از دردم رو آرومتر میکردم ...

ولی صدایی نیومد ... در بازو بسته شد ... رفت ... هیچی بهم نگفتو رفت ...

سرمو به دیوار تکیه دادمو گفتم : یعنی همه اونایی که میرن دزدی این بلا سرشون میاد ؟!

لبخندی زدمو گفتم : یادم باشه توی روزنامه آگهی بزنم نرید دزدی ... خیلی بده ... من زجرشو کشیدم ... خیلی سخته ...

بغضم شکست ... داشتم چی میگفتم ؟! خودمم نمیدونستم ... فقط اینو میدونستم که الان دوست داشتم مامان اینجا باشه ... الان آغوش مامانو میخواستم ... مامان غلط کردم ... اصلا دیگه نمیرم اردو ... دیگه اذیتت نمیکنم ... دیگه درسامو میخونم ... قول میدم هرروز صبح از خواب بیدار شم کاراتو انجام بدم ... بخدا غلط کردم ... مامان منو ببخش ...

سرمو گذاشتم روی فرش .. از ته دل داد زدم : غلط کردم .

سهند بخدا غلط کردم ... بیا دنبالم داداشم ... بیا نجاتم بده ... نمیخوام اینجا بمونم ... نمیخوام ... نمیخوام ...

داشتم از ته دل زار میزدم ... ته مونده های غرورمو هم شکسته بود ... چیزی نمونده بود . من شکستم ... شکستم .... شکوند منو . ولی همش تقصیر خودم بود ... همش تقصیر خودم بود ...

بابا بخاطر توقع بیجای ما کل سرمایه شو گذاشته بود توی کار .

بخاطر ما کل زندگیشو داده بد دست اون نامرد .

بخاطر ما ورشکست شده بود .

بخاطر من افتاد زندان .

من اون نقشه احمقانه رو ریختم تا بیام دزدی .

من بودم که از دیوارشون رفتم بالا .

من بودم که بدون فکر قبول کردم شرطشو .

romangram.com | @romangram_com