#پناه_اجباری_پارت_103


من بودم که قبول کردم توی خونه اش کار کنم .

من بودم ...

من بودم که بابا رو کشتم .

هق هقم بلند تر شد .

من بودم که با پوشیدن لباس ناجور اغفالش کردم .

من بودم ... من بودم ... من ..........

***

چشمامو باز کردم ... کمرم خشک شده بود ... خیلی درد داشتم ... نمیتونستم از جام بلند شم . ولی آب گرم برام خوب بود ... وقتای عادتم میرفتم زیر آب گرم ... باز اشکام جاری شدن ... کاش یه عادت بود ... کاش یه کمر درد ساده بود ... بلند شدم ... به سرگیجه ام دهن کجی کردم ... باید میرفتم حموم ... به آب احتیاج داشتم ...

توی وانو پر از آب کردم ... آروم پای راستمو گذاشتم داخلش ... گرماشو دوست داشتم ... پای چپم هم رفت توش ... آروم خزیدم زیر اون آب دوست داشتنی ... تنها دوست داشتنی این خونه ... چشام بستم ... میخواستم فقط به آرامش فکر کنم ... به بعد از اون یه سالی که میرفتم خونه ... ولی نمیشد ... نمیتونستم ... نمیتونستم جای بابا رو خالی ببینم ... پامو جمع کردم توی شکمم ... هق هقم بلند شد ... تقصیر من بود ... من بابا رو کشتم ...

نمیدونم چقدر گذشت ... از توی وان اومدم بیرون ... گشنه ام بود ... زیر دوش ایستادم ... چشامو بستم ... دلم واسه دوش حموم خونمون هم تنگ شده بود ... حوله رو پیچیدم دورم ... از حموم اومدم بیرون ... بی توجه به خیس شدن کف خونه نشستم روی میز ... وسایلی که از توی یخچال بیرون اورده بودم رو یکی یکی گذاشتم روی میز ... کنارم .... شروع کردم به خوردن ... هر لقمه ای که میرفت پایین یکی از اشکام روی گونه ام جاری میشدن ... کو اون مقاومتی که ترنم میگفت ... وای ترنم ... دلم واسه تو هم تنگ شده ... دلم حتی واسه اون سروش مخ هم تنگ شده بود ... شرط میبندم حتی نمیدونه من نیستم ... لبخند تلخی روی لبم نشست ... بدون جمع کردن وسایل روی میز یه کاسه بستنی برداشتمو برگشتم توی سالن ... جلوی تلوزیون نشستم ... شیر شده بودم ... میخواستم فیلم ترسناک نگاه کنم ... هه شیر شده بودم .

خیلی بده دو روز تمام بشینی جلوی تلوزیون ... یه شبکه رو بزنی و نگاه کنی ... خیلی بده واسه اینکه ترس بهت غلبه نکنه همراه با پیام بازرگانی حرفاشونو تکرار کنی ... خیلی بده همراه فیلم طنز گریه کنی ... همه اینا رو من توی دو روز تجربه کردم ... اونقدر یه جا نشستم که دیگه نمیتونستم برای دستشویی رفتن هم بلند شم ...

***

صدای چرخیدن کلید توی قفلو شنیدم ولی خودمو به نشنیدن زدم ... شنیدمو بغضمو فرو دادم ... شنیدمو مشتمو محکمتر فشار دادم روی پاهام ... شنیدمو لرزش بدنمو نتونستم متوقف کنم ...

اومد داخل ... بی هیچ حرفی ... از توی شیشه تلوزیون دیدمش ... من حس میکردم زیادی خشته هست یا شیشه تلوزیون اینجوری بود ؟! سرمو تکون دادم ... به من ربطی نداشت ... کنترلو بعد از دو روز برداشتم ... شیکه رو عوض کردم ... با دیدن شبکه پویا بغض نشست توی گلوم ... رها عاشق این شبکه بود ... اشکام جاری شدن ... خدا منم میخوام برم خونه ... نمیخوام بمونم ...

حس کردم از توی اتاق بیرون اومد ... حس کردم بهم نزدیک شد ... خودمو جمع کردم گوشه مبل ... ایستاد ... منصرف شد از نشستن ... سرش پایین بود .

romangram.com | @romangram_com