#پناه_اجباری_پارت_101
یکم حرص هم چاشنی حرفم بود . اومد جلوتر .. دستش یه بطری بود که نتونستم روش رو بخونم.با نزدیک شدنش تونستم صورتش رو بهتر ببینم..چشماش قرمز بود.یکم ترسیدم.بهتر بود برم و لباسم رو عوض کنم.این که منو دیده بود.بدون گفتن حرفی رفتم سمت در.چند قدم مونده بود به در خواستم بدوم که احساس کردم رو هوا معلق ام.یه جیغ فرابنفش.صدرا پرتم کرد رو تخت.خودش رو خواست بندازه روم که سریع پاشدم.دوباره به سمت در حرکت کردم ولی اینبار با دو.همه بدنم نبض بود و قلبم داشت از جاش در میومد.نفس نفس میزدم.فاصله بین تخت و در شاید به زور 2 متر می شد ولی برای من بیشتر از دو کیلومتر بود.دستم خورد به دستگیره که باز از پشت کشیده شدم.دوباره جیغ..که خودم از شنیدنش گوشام درد گرفت.دستش رو گذاشت روی دهنم و فشار داد.کنار گوشم گفت:جیغ نزن.کسی نجاتت نمیده.
نفس کشیدن واسم سخت شده بود.پرتم کرد روی زمین.از برخورد با زمین تمام بدنم درد گرفت.رفت سمت در و قفلش کرد.کلیدش رو از زیر در به سمت بیرون هل داد.یعنی من باید تا صبح با این تو اتاق میموندم؟نه نباید بذارم .توی یه لحظه.یه تصمیم انی..به سمت گلدون گوشه اتاق رفتم.پرتش کردم.خیلی راحت جاخالی داد.خورد به دیوار و با صدای بدی شکست.
صدرا_بعدا پولشو ازت میگیرم.
اومد سمتم .نه..نمیخواستم.دویدم سمت تخت.خواستم از روش رد شم و چراغ خواب رو بردارم که سنگینی رو روی کمرم حس کردم.دیگه نتونستم تکون بخورم.
گریم شدت گرفته بود.بازوم رو گرفت و چرخوندم . فاصله ی صورت هامون به اندازه یه کف دست بود.از زور گریه نفسم بالا نمیومد.دستم رو گذاشتم روی سینش.زدمش...التماسش کردم .ولی انگار گوش هاش کر شده بود.دو تا دستام رو با یه دستش گرفت و برد بالای سرم.احساس میکردم مچ دستهام دارن میشکنن.دستام رو میکشیدم ولی دریغ از یک سانت جا به جایی.با دست ازادش کمربندش رو دراورد.ترسیدم.دیگه تکون نمیخوردم.خندید..قهقهه زد.گریم شدت گرفت..بیشتر و بیشتر...صدای خنده هاش تو هق هقم گم شد.ساکت شد و من هنوز اشک میریختم.با کمربندش دستم رو بست به تخت.لگد زدم بین پاهاش..دیدم که ضعف کرد.
خودم رو کشیدم بلاتر که با دهنم کمربند رو باز کنم.فقط یکم مونده بود.فقط یه ذره که باز بشه.پاهام کشیده شد.این بار پاهام رو جوری قفل کرد که دیگه حتی نمیتونستم پام رو تکون بدم.یه سیلی جایزه حرکتم بود..سرم رو برگردوند.
صدرا_اخی..از لبت داره خون میاد..(با یه لحنه دلسوزانه)...ولی حقت بود.(با یه لحن عصبانی)
دیگه هیچی نمیفهمیدم.انگار داشتن جونمو میگرفتن.هیچی رو جز درد حس نمیکردم.درد...درد...درد......
اروم هم نمیشد.نمیدونم کی بود که ولم کرد..نمیدونم چقدر گریه کردم.نگاهش کردم...خوابید..خودمو کشیدم بالا..بالاخره دستام رو باز کردم.دور مچ هام قرمز بود..سرم درد میکرد..دیگه نفهمیدم چی شد..
چشامو باز کردم ... نگاهمو دوختم به سقف ... دردی توی ناحیه شکمم بود ... اه باز شد آخر ماه ... اخمام رفت توهم ... الان شاید این تخت بدبخت قرمز شده ... چرخیدم تا از پهلوم بلند شم تا دردش کمتر باشه ... با دیدن صدرا خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟! چرا ملافه تا روی کمرش بود ... چرا هیچی تنش نبود ... به یکباره همه چیز جلوی چشمام جون گرفتن ... بغض به گلوم چنگ انداخت ... عقب رفتم ... از تخت افتادم پایین ... دردم بیش پست امشب ...تر شد ... ملحفه رو کشیدم روی خودم ... خودمو کشیدم گوشه اتاق ... کز کردم ... ملحفه رو محکمتر پیچیدم دور خودم ... نگاهمو چرخوندم سمت کسی که واقعا فهمیدم ازش متنفرم ... چه راحت خوابیده بود ... بایدم راحت میخوابید ... حالشو کرده بعدش ... سرمو گرفتم بین دستام ... چرا اینجوری شده بود ؟! چرا ؟! یعنی گناه من اینقدر بزرگ بود ؟
بغضم شکست ... صدای هق هقم بلند شد ... سرمو گذاشتم روی زانوم و گریه سر دادم ...
_ چی شده باز ؟
هیچی نگفتم ... برام فرقی نمیکرد دیگه میخواد چه بلایی سرم بیاره .. هرچقدرم منو بزنه برام فرقی نداره ... چون من فقط آرزوی مرگ میکنم ...
صدرا _ میگم چ ...
ادامه نداد ... حتی سرمو بلند نکردم بدونم چرا حرفشو ادامه نداد ... برام اهمیتی نداشت ... صدای تختو شنیدم ... بعدش صدای در ... سرمو از روی زانوم برداشتمو داد زدم : ازت متنفرم عوضی !
romangram.com | @romangram_com