#پناه_اجباری_پارت_100


البته برای من که حس نداشتم غذا درست کنم .. ضرفای کثیف رو شستم . نمیدونستم این دو روز چی کار باید بکنم .. تنها توی یه خونه که تقریبا هیچی نداشت . البته تلوزیون بود ولی انچنان رغبتی بهش نداشتم . ولی بهتر از هیچی بود ... رفتم و روشنش کردم.بیشتر از ده بار شبکه ها رو جا به جا کردم ولی دریغ از یه برنامه جالب ... بدون این که تلوزیون رو خاموش کنم رفتم سمت یکی از اتاقا .. میخواستم این دو روز واقعا استراحت کنم . بیشتر از نظر فکری .. هرچند نمیشد ... یکم تو اتاق ها چرخیدم .. با دیدن تلوزیون که تیتراژ یه فیلم رو نشون میداد از خوشحالی بال دراوردم .. حداقل امشب رو بیکار نبودم .. نشستم پای تلوزیون .. فیلمش طنز بود .. نمیدونم کی فیلم تموم شد .. و من کی خوابم برد

*****

صبح با احساس کرختی بیدار شدم .. باز بد خوابیده بودم.تقصیره خودم بود .. نباید خیلی محو فیلم میشدم .... دست از دعوا با خودم برداشتم و رفتم سمت حموم .. شاید یه دوش اب گرم حالم رو بهتر میکرد ..

از حموم بیرون اومد و به سمت اشپزخونه رفتم . یه صبحانه مفصل .. خودم رو به پختن نهار سرگرم کردم .. خوب بود نیم ساعتم نشدم بود صبحانه خورده بودم .. خونه عمه خانوم که به زور میتونستم یه لقمه بخورم .. حداقل اینجا دلی از عذا در بیارم . بعد از غذا رفتم توی یکی از اتاقا و خودمو پرت کردم رو تخت ... خیلی حس خوبی داشت .. خیلی هم خوابم میومد .. همیشه وقتی غذا میخوردم خوابم میگیرفت .. اخرین چیزی که یادم بود این بود که من چرا انقدر میخوابم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت 7 بیدار شدم ... احساس کوفتگی داشتم .. رفتم سمت اشپزخونه ... گرسنم نبود ... ولی .. با دیدن چیپس سرکه این که حتی یه ذره هم جا ندارم رو فراموش کردم ... رفتم دوباره پای تلوزیون .. شبکه 4 فقط فیلم داشت .. بهتر از هیچی بود .. بی توجه به عدد 12 که با رنگ قرمز بالای صفحه نوشته شده بود با اشتیاق فیلم رو دنبال کردم ...

فیلم تموم شده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم .. باید برای این فیلم میزدن زیر 18 سال ممنوع نه 12 سال ... پاهام رو توی سینم جمع کردم . حتی توان روشن کردن چراغ ها رو هم نداشتم .. از طرفی تاریکی .. تنهایی .. بهم فشار میاورد . بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم که چیزی نیست به سمت کلید لامپ رفتم و روشنش کردم .. واقعا اگه از ترس سکته نمیکردم خیلی بود . دوباره برگشتم سمت مبل و روش نشستم . صحنه های فیلم جلوی چشمم رژه میرفتن . جایی که از دیوار بی دلیل خون می اومد ... یا جایی که دماسنج اتاق دمای صفر درجه رو نشون میداد .. و کسی که تو اتاق بود داشت یخ میزد .. این همون فیلمی بود که سهند نذاشت نگا کنم ... سهند گفته بود فیلم ترسناکیه .. مناسبه سن من نیست .. غلط کردم نگاه کردم ... حاا چجوری بخوابم ؟! داشتم دیوونه میشدم . همون جا روی کاناپه دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم . با این که میدونستم دوباره بدنم درد میگیره اما با لجبازی نمیخواستم از جام پاشم .. هر چند خوابم هم نمیومد . هم زیاد خوابیده بودم و هم این فیلم زیادی برام ترسناک بود ..

*********

ساعت 11 از خواب پاشدم . دیگه امروز رو نمیتونستم تحمل کنم .. این دو روز رو به زور تحمل کردم ... دوباره کارای دیروز .. البته به جز خواب بعد از ظهر .. چون نمیتونستم .. میترسیدم .. از شب میترسیدم . اگه دیشب سکته نکرده بودم امشب حتما سکته میکردم ... با تمام تلاشم ولی بالاخره شب اومد .. با تنهاییش .. با ترسش ... دیگه جرئت نداشتم تلوزیون رو روشن کنم ..

ساعت حدودای 8 بود .. تمام چراغ های خونه رو روشن کردم .. حتی چراغ حموم رو .. میترسیدم ... دلم صدا میخواست .. که یادم بره تنهام .. تلوزیون رو روشن کردم .. بین دی وی دی های موجود توی کشوی میز تلوزیون یکی که روش نوشته بود ( شاد ) انتخاب کردم و گذاشتم تو دستگاه ... صداش رو بالا بردم .. خب .. یه نگاه به خودم انداختم .. بی معطلی رفتم سمت اتاقی که وسایلم رو توش گذاشته بودم ... همون تاپ و دامن بنفش رو برداشتم .. میخواستم خوشحال باشم . مگه امشب صدرا مهمونی نداشت ؟ خب منم میتونستم مهمونی داشته باشم . بازم تو خونه صدرا . شروع کردم رقصیدن .. الکی جیغ میزدم . واقعا برام مهم نبود .. فقط نمیخواستم ساکت باشم ... نمیخواستم ترس بهم غلبه کنه ..

صدای اهنگ قطع شد .. برگشتم

صدرا _ معلوم هست اینجا چه خبره ؟

صداش بلندتر از حد معمول بود . نگاش از صورتم رفت پایین و برگشت . تازه یادم اومد چی پوشیدم ....موندنو جایز ندونستم ... سریع رفتم توی همون اتاق و در رو بستم .. ولی لباسام تو اون یکی اتاق بود ... نشستم رو تخت . امیدوار بودم نیاد تو اتاق .. اصلا چرا بیاد ؟! چیکاره من داره ... کارشو انجام میده میره ...

نمیدونم چقدر گذشته بود .. شاید یه ساعت .. میدونم که هنوز تو خونه بود . صدای در نیومده بود .. روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم .. اخه من که هیچ وقت دامن نمیپوشیدم .. چرا یهو الان پوشیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟

خوابم نمیبرد . به زور چشمام رو روی هم فشار دادم . ولی صدای در باعث شد که بازش کنم . حتما اومده بود دعوام کنه ... دوباره لرزیدم .. بی اون که اون حرفی بزنه .. ای کاش میدونست حتی بدون ای که حرفی هم بزنه من ازش میترسم . اونوقت اینجوری سکتم نمیداد .حرفی نمیزد .. اتاق تاریک بود و نمیتونستم حالت چهرش رو تشخیص بدم . چراغ خواب رو روشن کردم .. نور چراغ اذیتم کرد . هنوز همونجور ساکت سر جاش وایساده بود .. عصبانی شدم .

_ امری داشتین ؟؟

romangram.com | @romangram_com