#پادشاه_من_پارت_97

محمدرضایی که بیرون آمد را میتوان گفت محمدرضا سابق اما باز هم نه....تغییر کرده بود....
باید دقت بالایی داشته باشی برای فهمش....
در سکوت بهم خیره شده بودند....
محمدرضا تازه فهمید نبودن مریم کنارش چقدر سخت بوده و چقدر به او نیاز داشته....
مریم نتوانست دلتنگی اش را محار کند سمت محمدرضا رفت و محکم او را در آغوش گرفت....
بوسه بر شانه اش زد و آرام گفت:"#خیلی دلم برات تنگ شده ...."
محمدرضا اما سرد بوسه ای بر موهای مریم زد:"منم همینطور"
مریم احساس داشت....
کاملا میتوانست لحن سرد و بی تفاوت را حس کند....
سریع از او جدا شد و به چشم های مشکی رنگش خیره شد:"اتفاقی افتاده؟"
محمدرضا حوله را روی سر تلویزیون انداخت و گوشه ای نشست:"نه..."
ساعت هشت بود....
محمدرضا عادت داشت این موفق ها چای بخورد....
مریم باز سری تکان داد و وارد آشپزخانه شد و چای ریخت و بیرون رفت:"بفرمائید چایی...."
محمدرضا استکان چای اش را برداشت و همانطور داغ داغ خورد...
انگار در آن هشت ماه گذشته خیلی تغییر کرده است....
قبلا با آب و تاب از چای لب سوز لب دوز صحبت میکرد اما اکنون تشکر هم نکرد....


مثل کسی بود که فکر چیزی است و اطرافش را متوجه نیست...
انگار در ذهنش درگیری داشت....

romangram.com | @romangram_com