#پادشاه_من_پارت_696
لبخندی زد و دستم را فشرد:"بریم تو حیاط؟؟؟حرف بزنیم تو خلوت؟"
چشم هایم را فشردم و با لبخند از جایم بلند شدم و با عذر خواهی از جمع بیرون رفتیم....
روی تخت که نشستیم ،پویان مرا محکم مرا در آغوش گرفت و چانه اش را روی سرم گذاشت و
گفت:"خوبی؟؟"
خندیدم و خودم را بیشتر به او چسباندم و گفتم:"با تو که هستم حالم خوبه..."
دست هایم را محکم گرفت و گفت:"خوشحالم که انقدر خوشحالی...انقدری که دیگه هیچ غم و
غصه ای توی دلش نیست...خوشحالم از اینکه کنارمی و با تو بهترین هارو دارم....و تو بهترین
چیزی هستی که دارم....خوشحالم که دارمت عشقم...." سرم را بوسید و باعث شد چشم هایم را
ببندم و باز فکر کنم به او و وجودش.....
او یعنی عشق....عشق یعنی او....
او یعنی زندگی....زندگی یعنی او....
او یعنی همه کَسم...همه وجودم....
من با او تکمیل میشوم و او با من و چه زیباست این تکمیل شدن های دوتایی.....
دست های سرد شده ام را فشرد و به آنها گرما بخشید و گفت:"ما همیشه باهمیم مگه نه
زندگیم؟؟؟"
دستانش را بالا آوردم و روی هردویش بوسه زدم و گفتم:"مگه میشه آدم از دنیاش جداشه؟؟؟؟"
نفس عمیقی کشید و باز سرم را بوسید:"این با تو بودن هارو دوست دارم.....من این دخترک
چشم عسلیمو خیلی دوست دارم....پاییز همیشه کنارم بمون....همیشه...."
خندیدم و باز خودم را غرق در آغوشش کردم و سرم را روی سینه اش فشردم:"من تا بی نهایت
romangram.com | @romangram_com