#پادشاه_من_پارت_695
دستم را دور شانه اش انداختم:"بدون تو نمیخوام...."
لبخند دندان نمایی زد و گفت:"فدای خانومی خودم...."
با عشق نگاهش کردم....چقدر مرد من دوست داشتنی بود....دوست داشتنی ترین من....
پویان چند عکس پشت سر هم گرفت و گفت:"حالا سلفی که منو خانومم باشیم..."
لبم را گزیدم و پشت سرش،طوری که همه پیدا باشند ایستادم و با لبخند به دوربین نگاه کردم....
لبخند پر از احساس عشق پویان....لبخند از ته دل امیرحسین....لبخند مهربان آنیسا....
لبخند پر از هیجان پدر و مادرم و لبخند های خوشحالی بقیه....زیباترین عکس یادگاری...
عکسی که همه بودند و میخندیدند....
عکسی که خوشبختی را به رخ همه میکشید....
خوشبختی....
دور هم نشسته بودیم....
جمعی که آنقدر خوشحال بود که صدای خنده اش از زیباترین آهنگ ها بود....
نگاهی به همه انداختم....برای شام پونه و امیرعلی هم به ما اضافه شدند....
چقدر پونه امیرعلی را میخواست....این را بار ها و بار ها از زبان خودش شنیده بودم اما امیرعلی....
او بخاطر وضعیتش خوشبختی را از خودش منع میکرد....اما پونه همچنان او را دوست میداشت و
لحظه ای اورا ترک نمی کرد.....
داشتم به امیرعلی و پونه که باز هم کنار هم نشسته بودند نگاه میکردم که دست پویان دور دستم
حلقه شد و سرش نزدیک گوشم....این را از نفس های گرمش که به لاله ی گوشم خورد فهمیدم....
سمتش برگشتم و بدون اینکه چیزی بگوید گفتم:"جونم؟؟"
romangram.com | @romangram_com