#پادشاه_من_پارت_694
صدای پاهایشان راکه شنیدم تپش قلبم شدت گرفت و اینبار من به دست امیرحسین فشار وارد
کردم....
صدای هراسان مادرم به گوشم خورد:"پویان؟؟کسی نیست خونه؟؟؟"
_"نمیدونم....حتما نیستن که چراغ ها خاموش ..."
خنده ام گرفت و به سختی خودم را کنترل کردم که نخندم....
نفس عمیقی کشیدم که در باز شد و عمو کلید چراغ رو زد و من و آنیسا و امیرحسین باهم
گفتیم:"سالگرد ازدواجتون مبارک..."
پویان خندید و به ما سه نفر پیوست.... پدر و مادرم مات و مبهوت نگاهمان میکردند....
پدرم با تعجب دست مادرم را گرفت و گفت:"وای مریم...."
مادرم خندید و دستش را مقابل دهانش گرفت و با بهت گفت:"محمدرضا..."
امیرحسین خندید و دستم را رها کرد و سمتشان رفت و هردو را باهم در آغوش گرفت و
گفت:"مبارکه..."
مادرم دستش را روی کمر امیرحسین کشید و گفت:"ممنون پسرم..."
یکی یکی سمتشان رفتیم و تبریک گفتیم.....
بعد از کلی احوالپرسی و حرف ها و خنده های پر از شادی و لبریز از عشق میان همه پدر و مادرم
پشت میز پر از کادو ایستادند...
پویان سریع موبایلش را بیرون آورد و گفت:"همه وایستید تا عکس بگیرم...."
چشمکی حواله اش کردم و سریع رفتم کنارش ایستادم.....
با تعجب نگاهم کرد:"برو وایسا دیگه..."
romangram.com | @romangram_com