#پادشاه_من_پارت_693

دستی به لباسم کشیدم و با خنده گفتم:"من همیشه خوشکل بودم زنداداش...بدو برو آماده
شو..."
خندید و از آشپزخانه بیرون رفت....
مثل شب خواستگاری باز استرس داشتم و دست هایم می لرزید....
نمیدانم چرا اما همیشه از پدر و مادر پویان خجالت می کشیدم و مقابلشان استرس میگرفتم....
آب دهانم را قورت دادم و از آشپزخانه،سینی به دست خارج شدم....
اول پدرجون و مادرجون و بعد عمو و زن عمو....
کنار زن عمو نشستم و گفتم:"ممنون که اومدید..."
دستش را پشت کمرم کشید و با لبخندی مملو از مهربانی گفت:"فدات بشم خوشگلم...وظیفه اس
قربونت برم....."
با لبخند تشکر کردم و سرم را پایین انداختم....باز با مهربانی اش خجالت زده ام کرد....
همچنان سرم پایین بود که امیرحسین گفت:"پویان پیام داده که پشت دریم...."
نفسم را با فوت بیرون دادم و سریع بلند شدم و سمت امیرحسین رفتم و در گوشش گفتم:"چراغ
ها رو خاموش کنیم؟؟؟"
خندید:"آره کلی خوشحال میشن و ذوق زده...."
لبخند عمیقی زدم و با چشم به آنیسا گفتم لامپ هارا خاموش کند.....امیرحسین بین من و آنیسا
ایستاد و یواش دست مرا گرفت و فشرد....
قلبم تند تند میزد....هیجان داشتم برای دیدن عکس العمل پدر و مادرم....


آب دهانم را پایین فرستادم و نفس عمیقی کشیدم و در تاریکی منتظر به در نگاه کردم....

romangram.com | @romangram_com