#پادشاه_من_پارت_692

لبم را گزیدم و گفتم:"س..سلام..."
هردو با مهربانی جوابم را دادند و تشکر کردند از دعوتم....
آب دهانم را قورت دادم که زن عمو گفت:"برو موهاتو خشک کن قربونت برم....سرما نخوری...."
دوباره خجالت کشیدم از این بی حواسی ام که هنوز ایستاده بودم....
همانطور که لبم را میخوردم و حوله ی روی سرم را مدام چنگ میزدم وارد اتاق شدم و روی تخت
نشستم......
نفس راحتی کشیدم و حوله را محکم روی موهایم کشیدم که باز صدای در آمد....
احتمالا مادرجون و پدرجون بودند.....
موهایم را تند تند شانه کشیدم و تونیکی که از قبل آماده کرده بودم را تن کردم و روبه روی
آیینه نشستم.....
موهایم را بالای بالا بردم و محکم بستم.....اهل آرایش نبودم اما امشب میخواستم خودی نشان
بدهم و زیبا باشم....برای پویانم بهترین باشم....در چشم پدر شوهر و مادر شوهرم زیباترین
باشم....
شالم را روی سرم انداختم و با اعتماد به نفس و بعد نفس عمیقی از اتاق بیرون رفتم....
لبخندی کنج لبم نشاندم و سمت پدرجون و مادرجون رفتم و هردو رو بوسیدم و خوش آمد گفتم
و سریع وارد آشپزخانه شدم....رو به آنیسا گفتم:"تو برو حاضر شو من چای میریزم...دستت درد
نکنه...."


آنیسا لبخند مهربانی زد و با چشمانی براق نگاهم کرد:"وای خدا....تو چقدر خوشکل شدی
پاییز...."

romangram.com | @romangram_com