#پادشاه_من_پارت_691

تمام کار ها تمام شده بود.....
دست امیرحسین را گرفتم و خسته به بازویش تکیه کردم و گفتم:"خسته نباشی...."
سرم را بوسید و گفت:"تو هم...."
با انگشت به پهلویش زدم و گفتم:"نبینم امشب انقدر دمق باشی ها....مثلا سالگرد ازدواج مامان و
باباست ها...."
خندید و با شیطنت دست هایش را درون موهایم کرد و بعد چنگی به موهایم کشید که جیغ
بلندی کشیدم و گفتم:"بیشعور....مرض داری مگه؟؟؟موهام درد گرفت...."
سریع وارد آشپزخانه شد و گفت:"تا دیگه به من نگی دمق...."
با حرص پایم را روی زمین کوبیدم و زیر لب فحشی نثارش کردم و با عصبانیت مشغول جمع کردم
نایلون های خالی شدم......
نگاهی غضب آلود به امیرحسین انداختم و گفتم:"دارم برات...."
سریع از آشپزخانه بیرون رفتم و به ساعت نگاه کرد....ساعت یک ربع به هشت بود و من هنوز
حمام نرفته بودم....
هول شدم و تمام تنم را استرس گرفت.....
خداکند بتوانم با این کار خوشحالشان کنم.....خوشحالی آن دو یعنی بهترین لحظه ی عمرم....
سریع وارد حمام شدم و دوش گرفتم.....تمام خستگی ام تنم بیرون رفت و دوباره انرژی گرفتم.....


حوله را روی سرم انداختم و از حمام بیرون آمدم...
با دیدن عمو و زن عمو که کناری نشسته بودند از خجالت گونه هایم آتش گرفت...چقدر بد بود که
مرا در این حالت می دیدند...

romangram.com | @romangram_com