#پادشاه_من_پارت_690

آمد....
دستی به صورتم و بعد به موهایم کشیدم و از جایم بلند شدم و سریع سمتشان رفتم.....
با ذوق بسته ها را از دست آنیسا گرفتم که گفت:"مامان و بابا رفتن؟؟؟؟"
بسته ها را روی زمین گذاشتم و دستی به پیشانی ام کشیدم و گفتم:"آره با پویان...."
امیرحسین هم با دست پر وارد شد و همه را روی زمین کنار بقیه نایلون ها و بسته ها گذاشت و
گفت:"غذای امشب با آنیسا و تزیین خونه با من و پاییز...هوم؟؟؟"
آنیسا خندید و همانطور که مانتو اش را بیرون می آورد گفت:"شماها هم منو گیر آوردید
ها....مگه من سرآشپزم؟؟؟"
با خنده سمتش رفتم و گونه اش رو بوسیدم:"بس که دستپختت خوبه...."
لپم را نیشگون گرفت:"پاچه خواری نکن دختر....قبول...."
آنیسا با غرغر وارد آشپزخانه شد و من و امیرحسین سریع شروع کردیم.....
امیرحسین تند تند بادکنک ها را باد میکرد و من ریسه های رنگارنگ و تزیینی و خوشکل رو به
دیوار میزدم.....
چند بار سرفه کردم و با کلافگی گفتم:"اه فک کنم دارم سرما می خورم...."
امیرحسین نفس عمیقی کشید و از روی زمین بلند شد:"برو یه قرص بخور تا شدید نشده...."


چشمکی حواله اش کردم و بادکنک را از دستش قاپیدم:"بیخیال داداشی...خوب میشم....بادکنک
هارو تو به سقف بزن...بدو...."
تند تند کار میکردیم .....ساکت و بی حرف.....یعنی امیرحسین میلی به حرف زدن نداشت و من
مجبور بودم قفل سکوت بر لب هایم بزنم.....

romangram.com | @romangram_com