#پادشاه_من_پارت_689
پدرم لبخندی زد و گفت:"باشه پسر جان....وایسا الان میایم....."
هرچند تعجب کردم که چطور آنقدر راحت قبول کرد اما چیزی نگفتم با چشم و لبخندم از پویان
تشکر کردم و گفتم:"جبران میکنم....فقط کیک یادت نره...."
لبخندی زد:"شمع نمیخوای؟؟"
باید حساب میکردم چه عددی است.....کمی فکر کردم و بعد از به یاد آوردن سال عروسی شان
گفتم:سی و دو....یادت نره ها...."
سمت در رفت و مشغول پوشیدن کفش هایش شد:"نگران نباش...تو هم زنگ بزن به لیلا و آنیسا
بیان کمکت تنها نباشی...."
لبخندی عمیق تحویلش دادم و گفتم:"چشم...زود نیا فقط..."
مادر و پدرم همزمان از اتاق بیرون آمدند....هنوز هم با وجود پویان کنارم به عشقشان حسودی
می کردم.....به آن پچ پچ های تمام نشدنی شان....به آن نگاه هایشان که برق عشقش کورت
میکرد....زیباتر از این نمی شد....عشقشان ابدی است....مطمئنم با هیچ طوفانی از زندگی از هم
جدا نمی شوند.....
نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را پر کردم از هوایی که از نفس های پدر و مادرم بود.....
با هر سه خداحافظی کردم و سریع دست به کار شدم.....خانه را کامل جارو کشیدم و گردگیری
کردم.....
نگاهی به ساعت انداختم.....از شش گذشته بود و هنوز خبری از امیرحسین و آنیسا نبود.....
قرار بود وسایل تزیینی بگیرند.....
خسته و بی جان کنار تلفن نشستم و خواستم شماره امیرحسین را بگیرم که صدای باز شدن در
romangram.com | @romangram_com