#پادشاه_من_پارت_688
پوفی کشیدم و لباس هایم را عوض کردم و با عجله از اتاق بیرون رفتم و روبه پویان گفتم:"خب
دیگه پاشو برو...."
مادرم و پدرم با تعجب نگاهم کردند....مادرم اخمی کرد:"خجالت بکش پاییز..."
پویان خندید و از جایش بلند شد و کنارم ایستاد:"نه دیگه باید برم جایی کار دارم....فقط
چیزه...."
پدرم عینکش را برداشت:"چی؟؟؟"
پویان آب دهانش را قورت داد و گفت:"میشه شما هم باهام بیاید؟؟؟"
پدرم قرآن را بست و بعد از بوسیدن کناری گذاشت و گفت:"چه کاری که من باید باهات
بیام؟؟؟"
پویان لبخند محو و ساختگی ای زد و گفت:"شما تنها نه...با زن عمو...."
چه نقشه ای داشت خدا میداند....فقط خدا خدا میکردم نه نیاورند.....
تا خواستم به تبعیت از پویان حرفی بزنم مادرم گفت:"باشه پویان جان....الان حاضر میشیم...."
نفس عمیقی کشیدم و با خوشحالی به پویان نگاه کردم.....میدانستم که روی حرف پویان حرف
نمی زنند.....
مادرم سریع از جایش بلند شد و سمت اتاقشان رفت....پدرم هم سری تکان داد و گفت:"حالا
واقعا لازمه ماهم بیایم؟؟؟"
پویان سمت پدرم رفت و کمکش کرد که بلند شود و بعد خم شد و در گوشش چیزی گفت و
خودش را عقب کشید....
با تعجب نگاهشان کردم....
romangram.com | @romangram_com