#پادشاه_من_پارت_687
من هم چشم غره ای به پویان رفتم و وارد شدم و سریع مادرم را در آغوش گرفتم....انگار یک
سال بود که ندیده بودمش.....
مادرم دستم را گرفت و گفت:"امیرحسین پیش شما نبود؟؟"
شانه ای بالا انداختم و کفش هایم را بیرون آوردم:"نه...اصلا ازش خبر ندارم....حتما باز رفته سر
خاک آقای کاشف..."
مادرم آهی کشید و جلوتر از من وارد خانه شد....
پویان کنار پدرم نشست و زبانش را برایم بیرون آورد و چیزی لب زد....لب خوانی ام خوب نبود و
نفهمیدم چه گفت....
باز چشم غره ای رفتم و اخم بزرگی روی پیشانی ام انداختم و سمت پدرم رفتم....
محکم او را در بغل فشردم و سریع کنارش نشستم.....
با تعجب نگاهش کردم...از کی قرآن خوان شده بود.....
سرفه ای کردم و گفتم:"بابا چرا قرآن می خونی؟؟؟"
از زیر عینکش نگاهم کرد:"قرآن خوندن دلیل میخواد؟؟؟"
لبم را به دندان گرفتم و با حرص از جایم بلند شدم:"فقط سوال پرسیدم....."
داشتم سمت اتاق میرفتم که مادرم با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و کنار پویان نشست و
گفت:"وصیت....علی ،دایی مصطفی وصیت کرده که پدرت براش قرآن رو ختم کنه....از قدیم هم
گفتن عمل به وصیت مُرده واجبه...."
باز اسم مصطفی و دایی اش را آورد....پوزخندی زدم و بی حرف وارد اتاقم شدم.....
زندگی مارا به خاک سیاه نشاند و حالا وصیت کرده برایش قرآن بخوانیم......
romangram.com | @romangram_com