#پادشاه_من_پارت_686
قلبم سراسر از عشقش پر شده بود و جانم از احساساتش لبریز.....
آنقدر به دستمان نگاه کردم و لبخند زدم و سکوت کردم که احساس کردم عشق با همین سکوت
ها و لبخند هاست که زیبا میشود.....شاید هم نه....احساس نه....مطمئن شدم زیبایی ای عشق
همین است.....
نفس عمیقی کشیدم و یک لحظه چشم هایم را بستم که پویان به حرف آمد و باز چیزی ته دلم
تکان خورد و دوباره ضربان قلبم تند شد:"میترسم چشم بخوریم....انقدر که باهم خوبیم...."
نتوانستم خودم را کنترل کنم و خندیدم.....
خنده ای که چندین روز است پویان روی لب هایم آورده و برایم همیشگی شان کرده.....
دستم را از دستش بیرون کشیدم و محکم بازویش را گرفتم و سرم را به بازوی ورزشکارانه اش
چسباندم و گفتم:"قشنگترین ساعت دنیا....ساعتی ای که کنار تو ام...."
روبه روی خانه ایستادیم....سرفه ای کردم و گفتم:"تو باید مامان و بابام رو به جوری سرگرم کنی
پویان....اصلا باید ببریشون بیرون...."
خندید و دست هایش را در جیب شلوارش کرد:"باشه ....زنگ بزن...."
چشمکی برایش فرستادم و زنگ زدم و به ثانیه نکشید در باز شد.....خیلی سریع در باز
شد....انگار که کسی پشتش ایستاده بود.....
مشکوک به مادرم نگاه کردم:"سلام....چقدر زود در رو باز کردین؟؟؟"
پویان خندید و بعد از سلام به مادرم و دست دادن با او وارد شد و گفت:"میخوای در ببندن بعد
چند دقیقه باز کنن...خب بیا تو دیگه...این چه سوال ی آخه..."
مادرم لبخندی زد و رو به پویان گفت:"خداروشکر که پات خوب شد عزیزم...برو داخل...."
romangram.com | @romangram_com