#پادشاه_من_پارت_685

دارم....."
ایستاد و سرش را پایین انداخت و فشار دستش را به دستم زیاد کرد.....
منتظر نگاهش میکردم....
شاید توقع داشتم او هم عاشقانه ای نثارم کند....
دوباره و باز نگاهش کردم....آنقدر خیره که بالاخره سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.....
لبخندی گوشه ی لبش نشاند و دستم را آهسته بالا آورد و سریع بوسه ای رویش نشاند و نزدیکم
شد....
کمی هم شد و در گوشم گفت:" عشق یعنی همین لحظه های خاص با تو بودن...."
قلبم لرزید.....تند میزد....تند تر از همیشه.....مگر نمی دانست قلب عاشق من طاقت زمزمه ها را
ندارد....


آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم:"بریم پویان....بریم...."
خندید و بی هیچ حرفی حرکت کرد....باز در سکوت....
سکوتی که دلم میخواست هیچ گاه با هیچ صدایی نشکند....
پویان چشم آبی من....دریای آبی چشمانش....
هیاهوی ماهی چموشی را به دستم داد....
تا ورق ورق در ذهنم از او بنویسم....
چه تربناک میشود،نبض سر انگشتانم از واژه عشق او....
نگاهم را از زمین گرفتم و زوم شدم روی چفت دست هایمان....
باز لبخندی بیخودی و فشاری کوچک....

romangram.com | @romangram_com