#پادشاه_من_پارت_684
عمو خندید و با صدایی پر انرژی گفت:"به به....مبارکشون باشه....مگه میشه من دعوت عروسم رو
قبول نکنم؟؟"
با لذت و لبخند نگاهش کردم:"ممنون....پس فعلا خداحافظ....."
با پویان وارد خیابان اصلی شدیم.....
نگاهی به آدم های اطرافم انداختم.....
روزی رابطه هایشان برایم آرزو بود و الان برایم افتخار.....
من به وجود پویان کنارم میبالیدم......
زیباست زندگی وقتی کسی را عاشقانه دوست داری و او عاشقانه دوستت دارد و کنار هم در
خیابان قدم بزنی....
زندگی زیباست وقتی کسی را کنارت داری که نفس کشیدنش را هم دوست داری.....
من...پاییز یگانه بالاخره بعد از یک سال به آرامش رسیدم....آرامش مطلق.....آرامشی که تنها
مسببش پویانم است و بس....
با عشق دستش را می فشردم و بیخودی لبخند میزدم.....
او هم دست کمی از من نداشت.....میتوانم بگویم او عاشق تر از من بود.....
گاه لبخند میزد....گاه دستم را قلقلک میاد و گاه سرش را پایین می انداخت و بی هیچ دلیلی
میخندید....
نفس عمیقی کشیدم و سرعت قدم هایم را کمتر کردم و آرام گفتم:"روزی فکر نمی کردم قدم
زدن با تو انقدر دلنشین باشه که قلبم آنقدر تند بزنه.....راستش هیچ وقت فکر نمی کردم با تو
خوشبخت ترین دختر جهان بشم.....تنها دو کلمه میتونم برای تشکر بهت بگم....دوستت
romangram.com | @romangram_com