#پادشاه_من_پارت_683
پویان خندید و سرش را سرم نزدیک کرد و یواش گونه ام رو بوسید و گفت:"اصلا وقتی میگی
عشقم دلم ضعف میره....نکن این کار هارو با من...."
خواستم باز حرف بزنم که نگاهم خورد به نگاه عمو که همگام رانندگی از آیینه مارا زیر نظر
داشت.....
آنقدر خجالت کشیدم که گونه هایم آتش گرفت و سرخ شد.....
با خجالت سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم و دیگر تا بیمارستان لب از لب باز نکردم....
۶۶۶
پویان با لبخند به پایش نگاه کرد و نفس راحتی کشید و گفت:"آخیش....راحت شدم...."
لبخندی تحویلش دادم و خم شدم و آن قسمت از شلوارش که بالا بود را پایین کشیدم و
گفتم:"بریم دیگه؟؟"
ابرویی بالا انداخت و از تخت پایین پرید و گفت:"آره عزیزم ...."
عمو نگاهی از سر خوشحالی به من و پویان انداخت و گفت:"شما ها با ماشین برید من با تاکسی
برمیگردم خونه...."
پویان خودش را نزدیکم کرد و دستم را گرفت و گفت:"نه بابا...ممنون....میخواییم یکم راه
بریم...."
عمو نفس عمیقی کشید و گفت:"خیلی هم عالی...پس برید شما..."
دستم را قفل دست پویان کردم و با دست دیگرم بازویش را گرفتم و به عمو نگاه کردم و
گفتم:"عمو امشب تشریف بیارید خونه ی ما....راستش سالگرد ازدواج مامان و بابام ....میخوایم
غافلگیرشون کنیم و براشون یه جشن کوچیک بگیریم....دوست دارم شما هم باشید...."
romangram.com | @romangram_com