#پادشاه_من_پارت_682

با چشم و لبخند جوابش را دادم و دوباره نگاهم را به کمد و لباس ها انداختم.....
زیاد با جور کردن لباس ها آشنا نبودم و تنها رنگ هایی میدانستم دوست دارد و سمتش
گرفتم:"کدوم؟؟؟"
خودش را به سختی از روی تخت بالا کشید و گفت:"اون تی شرت مشکی ...."
شانه ای بالا انداختم و همان را برداشتم و سمتش رفتم.....
لباس هایش که عوض شد،دستش را گرفتم و از روی تخت بلندش کردم و گفتم:"میدونی که شب
خونه ی ما مهمونیه....به عمو اینا هم بگم میان؟؟؟"


دستم را محکم گرفته بود و همراهم کشان کشان حرکت میکرد....شانه ای بالا انداخت:"تو
بگو....شاید اومدن...."
با سر حرفش را تایید کردم و سمت سالن حرکت کردم که صدای عمو بلند شد:"باز که این
هیکلت رو انداختی رو دوش پاییز که...."
تا من خواستم برگردم یا حرکتی کنم و یا چیزی بگویم دست پویان از دستم بیرون کشیده شد و
عمو اورا سمت بیرون هدایت کرد:"پاییز خانوم شما هم زود حاضر شو تا بریم...."
با تعجب سری تکان دادم و خندیدم و دوباره وارد اتاق پویان شدم.....
مانتو ام را سریع پوشیدم و شالم را روی سرم تنظیم کردم و با عجله کیفم را برداشتم و از اتاق
بیرون رفتم.....خبری از زن عمو نبود تا اورا دعوت کنم....بیخیال شدم و وارد حیاط شدم و با نگاه
به ماشین و دیدن پویان روی صندلی عقب با لبخند سمت ماشین رفتم و کنارش نشستم....
تا میتوانستم خودم را به او چسباندم و دستش را دو دستی گرفتم و در گوشش زمزمه کردم:"تو
بزرگترین افتخار منی عشقم"

romangram.com | @romangram_com