#پادشاه_من_پارت_681
کرد:"به من؟؟چقدر به من فکر میکنی؟؟"
لبخندی پهن و عمیق زدم و بعد از بوسه ای بر دستش گفتم:"تو کل ذهنم رو تسخیر کردی.....از
هر دری وارد فکر کردن میشم میرسم به تو....به تویی که دلم به دلت وصل و عاشقتم....."
چشم هایم را بستم و سکوت کردم و گوش سپردم به قلب پویانم که تند میزد و نفس هایش که از
حالت عادی خارج شده بودند....
مرا محکم تر از قبل در حصار دستان قدرتمندش فشرد و مدام روی سرم را بوسه میزد.....
آه اگر پویان در زندگی ام نبود من مُرده بودم....
لبخند زدم....حالا که هست....من کاری به نبودنش ندارم....اصلا نمیخواهم به نبودنش فکر
کنم....در واقع فکر نبودنش جانم را میگیرد....
خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم که صدای در آمد....
با دلهره خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و روی صندلی میز کارش نشستم و موهایم را که
پریشان دورم ریخته بود را سریع جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم....
پویان خندید و سری تکان داد و گفت:"بفرمایید...."
در با احتیاط باز شد و پدرش در چهارچوب در ایستاد....
لبخند مرموزی زد و دست به کمر ،روبه پویان گفت:"شما نمیخوای حاضر شی بری بیمارستان؟؟"
پویان سری تکان داد و هول گفت:"چرا چرا....الان حاضر میشم...."
ریز و با خجالت خندیدم و از روی صندلی بلند شدم و سمت کمد لباس های پویان رفتم و
گفتم:"من آماده اش میکنم عموجان..."
عمو لبخندی زد :"ممنون پاییز جان...."
romangram.com | @romangram_com