#پادشاه_من_پارت_680
پویان خندید و بازویم را محکم گرفت و مرا بیشتر به خودش چسباند:"چته دخترک غرغرو...از
چی خسته شدی آخه؟؟"
سرم را بیشتر روی سینه اش فشردم و کلافه گفتم:"از اینکه نمیتونم باهات تو خیابون راه برم و
دست هاتو محکم بگیرم تا همه شهر بهم حسودی کنن...."
خندید و دستش را بین موهای بازم که دور شانه ام ریخته بودند کرد و بوسه ای کوتاه روی سرم
نشاند و گفت:"خوشکل من امروز عصر باید برم گچ رو باز کنم...دیگه بیست روز گذشته...."
آخ گفت بیست روز و ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست.....
بیست روزی میشد که اسما و رسما برای پویان شده بودم.....
شب خواستگاری آنقدر زود تمام شد و ما آنقدر سریع به عقد هم در آمدیم که نفهمیدم چطور
انگشتری که پویان در دستم کرده بود جایش را با به یک حلقه ی زیبا داده بود....
آهی کشیدم،نه از سر رنج و غصه....بخاطر اینکه احساس میکردم زندگی ام با پویان آنقدر رنگ و
بو گرفته است که دیگر حتی میتوانم سخت ترین لحظات را هم تحمل کنم....
پویان را دوست داشتم....بدون اغراق ....بدون اینکه ذره ای شک داشته باشم....
من شیفته اش بودم....شیفته ی آن چشم های آبی اش....آن صدای آرام بخشش.....همه وجودش
سراسر خوبی بود و عشق.....
آنقدر دوستش داشتم که دلم میخواست هر ساعت و هرلحظه فریاد بزنم دوستت دارم....
گوشم را کشید و با لحنی پر از شیطنت گفت:"به چی فکر میکنی؟؟؟"
با خنده،دستش را که گوشم را کشیده بود را محکم گرفتم و به قلبم چسباندم و گفتم:"به تو...."
سرش را کمی پایین آورد و چانه اش را روی شانه ام و دقیق کنار گوشم گذاشت و با تعجب زمزمه
romangram.com | @romangram_com