#پادشاه_من_پارت_679

..آنیسا من...."
دیگر نتوانست و باز بغض بزرگش شکست..بغضی که تمامی نداشت و دلش میخواست اورا خفه
کند....


یک تصمیم اشتباه..یک انتخاب اشتباه زندگی چند نفر را نابود کرد و از پسری که از احساس
لبریز بود یک سنگ ساخت....
لعنت به هر تصمیم اشتباه که خانه خراب کن است....
آنیسا دستش را لای موهای همسرش کرد و گفت:"آروم باش امیرم....گریه نکن..بسه امیر....منو
ببین..تو میتونی بشی همون آدم سابق..فقط باید بخوای...باید اراده کنی..امیرم گذشته هارو رها
کن و به امروزت فکر کن....به امروزی که برادرت رو دیدی و فهمیدی که تورو بخشیده....به
امروزی نگاه کن که بالاخره پاییز تونست حقیقت رو قبول کنه....عزیزم به خوشبختی افراد کنارت
نگاه کن.....وجود تو اون هارو به آرامش رسوند...تو هم به آرامش برس...دیگه به گذشته فکر نکن
و تلاش کن که بهترین ها رو برای امروزی هات به ارمغان بیاری...من به تو ایمان دارم که میتونی
بشی همون امیر با احساسی که همیشه حسرت دیدمش رو داشتم..امیر تو میتونی..پس قوی و
محکم باش و گریه نکن....لطفا....."
***
| از دل پاییز|
]بیست و سوم اردیبهشت ماه[
نگاهی به پای شکسته ی پویان انداختم و با بی حوصلگی گفتم:"آه پویان پس که گچش رو باز
میکنی؟؟؟خسته شدم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com