#پادشاه_من_پارت_678
غرق آن جان پدر گفتن های پدرش....
قلبش داشت از سینه اش بیرون می رفت......چه کرده بود با این مرد بیچاره که حسرت دیدارش
او را دق داد و کشت؟؟
باز به نامه ای که در دستانش می لرزید نگاه کرد....از قطرات اشکش کمی خیس شده بود....
تازه فهمید که چه کرده و چقدر دلتنگ آن صورت مهربان پدرش است....
پدرش..او هنوز هم اورا پدر میخواند...
نامه را در دست فشرد و بعد به سینه اش چسباند و هق هق سر داد...
دلش یک گریه ی بلند میخواست...
آنقدر بلند گوش افلاک را کر کند.....
چشم هایش را بست و به اشتباهات خودش بد و بیراه گفت....
دستی روی شانه اش نشست...دستی که از گرمایش تن سردش گر گرفت..به زور لای چشم های
خیس از اشکش را باز کرد و به سختی به عقب بازگشت....
چشم های نازش برق چشمان آبی همسرش را دیدند و داغ دلش را باز تازه کردند...
دست آنیسا را گرفت و بلند شد و شکسته و خمیده روبه رویش ایستاد و شانه های آنیسا را
گرفت و اورا محکم در آغوش کشید و با صدایی لرزان گفت:"پدرم رو من کشتم آنیسا....نبود من
از پا درش آورد و فرستادش سینه ی قبرستون....آنیسا من باهاش بد کردم....بد....آنیسا من کاری
کردم که اون بمیره....آنیسا من خیلی بدم....آنیسا قلبم تبدیل به سنگ شده....من خیلی
ضعیفم.....من خیلی احمقم....آنیسا من با همه بد کردم....با همه..من قلب خیلی هارو
شکستم....من یه آدم پَستم که ارزش هیچی رو نداره....ارزش دوست داشتن رو هم نداره...من
romangram.com | @romangram_com