#پادشاه_من_پارت_677
پسرم سال ها گذشتند تا مادرت یا نه..مارال از دنیا رفت....سخت بود مخصوصا برای امیرعلی که
جانش وصل به جانش بود....اما من قوی ماندم و روحیه ی شما ها را هم قوی کردم تا طعم بی
مادری را نچشید....سعی کردم همه چیز را برایتان فراهم کنم.... موفق هم شدم تا شما بهترین
هارا داشته باشید...
و فکر میکنم بقیه ی ماجرا هارا میدانی...
پسرم من برای تو کم نگذاشتم...
اگر هم دروغ گفتم بخاطر این بود که میخواستم تورا همیشه کنارم داشته باشم اما امان از دست
تقدیر....
پسرم اگر عمویت هم ناگهانی وارد زندگیمان شد هم دلیل بر این بود که من و او بر سر ارث باهم
مشاجره داشتیم و عمویت از تهران کوچ کرد و بعد از چندین سال برگشت و خواست برایم
برادری کند و برای شما عمویی...
پسرم در نبود من مراقب برادرت باش...
تنهایش مگذار که بدون تو تنها ترین است...
با زندگی ات کنار بیا و خوشبختی را از خدت بخواه...
مراقب خودت باشم عزیزکم....
مرا فراموش نکن جان پدر...
دوستت دارم... "
امیرحسین مات و مبهوت کلمه به کلمه ی نامه بود....
محو پسرم گفتن های پدرش....
romangram.com | @romangram_com