#پادشاه_من_پارت_676

داشتم و دلم نمی خواست از دستت بدهم....اما پسرم هیچگاه مرا مقصر ندان....هیچ کس مقصر
نیست...پدرت هم شاید دلیلی برای کارش داشته و هیچ وقت او را سرزنش نکن....پسرم من یک
عمر کنارت بودم...پابه پای تو که جوان میشدی و برومند ،من پیر شدم و فرسوده....من جوانی ام
را به پایت ریختم....من زندگی ام را فدای تو کردم....تو تکه ای از وجودم بودی...جدا نشدنی....من
آنطوری که تورا دوست داشتم پسر واقعی خودم را دوست نداشتم.....پسرکم امیدوارم طعم
خوشبختی را بچشی و کنار خانواده ی واقعی ات به اوج خوشحالی و خوشبختی برسی اما من را
هرگز فراموش نکن....گاهی سر خاکم بیا و برایم فاتحه ای بخوان....پسرم من را حسرت دوباره
دیدار تو به گورستان تقدیم کرد حال که نیستم ،لحظه ای را کنار سنگ قبر سردم سر کن تا
تلافی نبودنت شود....پسرم میخواهم این چند خط پایانی را از حقیقت بگویم....حقیقتی که سال
ها از آن فرار کردم....
فکر کنم سال شصت و هشت بود....تازه فهمیدیم که امیرعلی دیگر نمیتواند راه برود و مارال
دیگر باردار نمیشود....بچه میخواستیم....بچه ای سالم که زندگی مان را شیرین کند....کسی تورا
به ما پیشنهاد داد....نگفت چرا و چگونه اما پدرش قصد فروش فرزندش را دارد....اول دلم گرفت
برای سرنوشت آن پسر اما بعد با خودم گفتم من سرنوشتش را عوض میکنم و چنان زندگی ای
برایش می سازم که هیچ وقت درد و رنج را نفهمد....وقتی تورا خریدیم تصمیم گرفتیم به آمریکا
سفر کنیم تا مبادا روزی خانواده ات سراغت را بگیرند....وقتی آنجا مستقر شدیم خبر رسید که
پدر و مادرت بار ها و بارها دنبالت آمده اند و من چقدر خوشحال بودم که ایران نیستم....تا سه یا
چهار سالگی ات از تو هیچ عکسی نگرفتیم تا مبادا روزی تورا از روی عکس پیدا کنند....سه سال
بیشتر نداشتی که بازگشتیم....خانه را عوض کردیم و زندگی جدیدی را با تو آغاز کردیم....من و
مارال خوشبخت ترین زن و شوهر بودیم با وجود تو در زندگی مان....امیرعلی هم دوست داشتیم
و تو با او زندگی مان را تکمیل کرده بودید.....

romangram.com | @romangram_com