#پادشاه_من_پارت_675

حیاط...."
امیرعلی با لبخند و نگاه مهربان و پر عطوفتش بدرقه اش کرد.....
امیرحسین نگاه به کاغذ و با فکری آشفته و دلی بیقرار وارد حیاط شد....روی صندلی های کنار
ایوان نشست و بی معطلی کاغذ را باز کرد....
دست خط پدرش را که دید دلش لرزید و دوباره اشک مهمان چشم هایش شد....
با دستانی لرزان کاغذ را گرفته بود و به بند بند نامه نگاه میکرد....
اشک چشم هایش را تار کرده بود....حالا به این پی برده بود که بی انصافی را در حق پدر مهربانش
تمام کرده بود....
تازه فهمیده بود که اشتباه کرده و دیگر راه برگشتی نیست.....
آه کشید و باز خلوتش را بهم زد....آه کشید،آنقدر عمیق که جگر خودش سوخت....
شروع کرد به زمزمه نامه زیر لب:"بسم الله الرحمن الرحیم....
پسرم،امیرحسینم سلام...
حالت چطور است پسرک نامهربانم؟؟
میدانم که وقتی این نامه را میخوانی من مهمان خاک های سرد گور هستم و تو شاید با چشمی
گریان داری خط به خط میخوانی....


جان پدر،اشک نریز...من فدای چشمان سیاهت،اشک نریز....میدانی که من طاقت اشک ریختن تو
عزیز جانم را ندارم.....امیرحسین چیزی ندارم جز اینکه مرا ببخشی....من نمی دانستم روزی
میرسد که حقیقت آشکار میشود و من پسر نازنینم را از دست میدهم....امیرحسینم من مجبور
بودم به پنهان کاری....کاری که از روزی که وارد زندگیمان شدی انجام میدادم....من دوستت

romangram.com | @romangram_com