#پادشاه_من_پارت_674

اشک هایش قطره قطره از گوشه چشمش پایین ریختند و بغضش را شکستند....زانوی بی جان
امیرعلی را فشرد و گفت:"بهم دروغ گفت....یک عمر با دروغ منو بزرگ کرد...."
امیرعلی کمی دلش به رحم آمد...برادر کوچکش حق داشت....حق داشت گله کند اما کسی که
مرده و نیست از خودش دفاع کند؟؟؟
امیرعلی دستش را روی سر امیرحسین کشید و گفت:"داداشم...عزیز من حق باتوئه....بابا نباید
دروغ میگفت اما به لحظه خودتو بزار جای اون....به پسرت که عاشقشی و با خون دل بزرگش
کردی میگی تو پسر من نیستی و تورو خریدم؟؟؟عاقلانه فکر کن نه از روی احساس...."
امیرحسین آه کشید و سکوت بینشان را شکست و چشم هایی اشک بار به امیرعلی،برادر بزرگتر
نگاه کرد و گفت:"تو منو میبخشی؟؟؟"
امیرعلی لبخندی زد و هردو دستش را قاب صورت امیرحسین کرد و گفت:"مگه میشه من تو رو
نبخشم آخه....گریه نکن داداشی....فقط..."
امیرحسین منتظر به امیرعلی چشم دوخت....
قلبش تند تند میزد و نفسش به سختی بالا می آمد بس که اشک ریخته بود....
دستان امیرعلی را در دستش فشرد و باز خیره و خیره نگاهش کرد....


امیرعلی کاغذی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت:"یه نامه است امیرحسین....آخرین
دست خطی از بابا که برای تو نوشت....تو تنهایی بخون...."
امیرحسین با تردید دست جلو برد و کاغذ را در دست گرفت و بلند شد.....
بهترین جا حیاط بود،به دور از هر گونه صدایی....
اشک هایش را از گونه اش پاک کرد و آهسته تر از هرزمان و گرفته تر از همیشه گفت:"میرم تو

romangram.com | @romangram_com