#پادشاه_من_پارت_673

بود داداشی!"
امیرعلی خندید و با زور دستش را چنگ امیرحسین بیرون کشید و روی دسته ی صندلی اش
گذاشت و گفت:"چه جالب...جوک بود نه؟؟؟"
امیرحسین آتش گرفت و سوخت...توقع این برخورد را از سوی برادرش نداشت....
برادرش با رفتن او تنهایی کشیده بود و سختی....یک سال میان معلول هایی زندگی کرد که حتی
برخی نمی توانستند حرف بزند....اما امیرعلی معلول نبود که جایگاهش آنجا باشد....فقیر و بی
کس هم نبود...اگر پدر نداشت،اگر مادر نداشت،برادر که داشت....میتوانست با تو خلأ های زندگی
اش را پر کند اما امیرحسین در بدترین شرایط ترک دیار کرد و قید همه را زد....
امیرحسین کامل روی زمین نشست و دست هایش را پایین انداخت و گفت:"بخدا من یک ثانیه
فراموشت نکردم...."
امیرعلی تند و تیز نگاهش کرد و گفت:"حداقل میتونستی خداحافظی کنی...امیرحسین من به
درک،میومدی یک کلمه با مردی که یک عمر زحمتت رو کشیده بود حرف میزنی....بس که زل زد
به در و منتظر تو نشست سکته کرد و مُرد...."


قلبش مچاله شد و چشم هایش لبریز از اشک....
لبش را گزید و گفت:"اون پدر من نبود...."
امیرعلی دستانش را جلو برد و شانه های امیرحسین را فشرد و با بغض اما با تحکم گفت:"اما سی
سال زحمتت رو کشید....اون بزرگت کرد...."
امیرحسین میخواست حرف بزند و خودش را خالی کند از کینه یا هر غصه و دردی که در دلش
انبار شده است....

romangram.com | @romangram_com