#پادشاه_من_پارت_672
مادرم بعد از کلی احوالپرسی با پاییز اورا رها کرد و چشمش را چرخاند و با آنیسا رو به رو شد....
آنیسا با مهربانی جلو رفت و دست داد....امیرحسین همانطور که مرا همراه خودش میکشید
گفت:"زن عمو همسرم آنیسا...."
مادرم تنها نگاهش کرد و با لبخند سری تکان داد....
وارد خانه که شدیم صدای پدرم آمد که داشت با امیرعلی حرف میزد....صدایشان مبهم بود....
امیرحسین نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت:"امیرعلی "
سرم را تکان دادم....بدنش به یک باره سرد شد و لرزان.....
کمی که جلو رفتیم پدرم نمایان شد....
او هم من و امیرحسین را بعد از سلام نادیده گرفت و سمت پاییز رفت.....
لبخندی عمیق زدم و بلند گفتم:"امیرعلی؟؟؟بیا دیگه...کجایی؟؟؟"
صدای چرخ های ویلچر آمد....
امیرعلی که رو به رویمان قرار گرفت با بهت نگاهمان کرد و خیره شد به امیرحسین....
به راحتی در چشم هایش دیدم که شکست....دیدم که قلبش هزار تکه شد....امیرحسین یک
دفعه مرا رها کردو سمت امیرعلی رفت و ....
| دانای کل|
امیرعلی سرش را پایین انداخت تا از نگاه مشکی رنگ اشکی امیرحسین در تمام باشد اما
دستانش در حصار دستان قدرتمند امیرحسین بود و راهی نداشت که زبان باز کند:"میشه دستمو
رها کنی؟؟؟"
امیرحسین اما بی توجه به گفته ی امیرعلی با بغضی آشکار به حرف آمد:"دلم برات تنگ شده
romangram.com | @romangram_com