#پادشاه_من_پارت_671
آنیسا برگشت و نگاهی به من انداخت:"من پیاده بشم؟؟"
لبخندی زدم و با دست به امیرحسین اشاره کردم:"باید دید امیرحسین چی میگه...اما اگه واقعا
نظر منو بخوایید باید بگم بله....اینجا خونه خودتون ..."
آنیسا لبخندی زد و گفت:"پس پیاده میشم...."
خندیدم و خودم را به در چسباندم:"بفرمایید..."
نگاهم را سمت پاییز گرداندم و گفتم:"شما هم پیاده شو عزیزم...به بابام بگو بیاد کمک من..."
لبخندی زد و چشمکی حواله ام کرد و گفت:"خودم نوکرتم...."
با چشم های متعجب و خندان نگاهش کردم...این چه لحنی بود....خندید و دستش را
فشردم:"پاییز..."
او هم خندید و سریع پیاده شد و سمت من آمد.....
در را که باز کرد امیرحسین سر رسید و گفت:"تو برو من خودم هستم...."
پاییز تنها قدمی عقب رفت و با لجبازی گفت:"خودم میخوام دستشو بگیرم..."
خنده ای کوتاه و ریز کردم و پای سالمم را از ماشین بیرون گذاشتم و با دستم پای گچ گرفته ام را
پایین گذاشتم و سریع دستم را دور گردن امیرحسین انداختم و پایم را کمی بالا گرفتم....
پاییز سریع دوید و سمتم آمد و دستم را دو دستی گرفت و باز چشمک زد.....
سری تکان دادم و به سختی قدم برداشتم.....
مادرم سریع از خانه بیرون دوید و خواست سمت من بیایید که با دیدن پاییز به کل من را فراموش
کرد و راهش را سمت پاییز کج کرد....
طوری که مادرم اورا در آغوش گرفت احساس کردم او پاییز را بیشتر از من دوست دارد....
romangram.com | @romangram_com