#پادشاه_من_پارت_670

لبخند روی لبم هر لحظه عمیق و عمیق تر میشد و نگاهم مملو از عشق....
آب دهانم را قورت دادم و باز نگاهش کردم....نگاهم بی حرف نبود،لبریز بود عاشقانه هایی که بلد
نبودم بر زبانم جاری کنم....
اینبار چه جوابش را میدادم....
مگر زبان در دهانم می چرخید برای حرف زدن؟؟؟
برای حرف هایی که یک سال در سینه ام ماند و حال نمیتوانم به زبان بیاورم.....
باز نگاه و نگاه....نگاهی که تهش عشق بود و عمقش عشق....نگاهی که سراسر عشق بود....
با نگاهم می گفتم چه زیباست بخاطر تو زیستن و بخاطر تو ماندن و به پای تو سوختن.....
با نوازش دستم می گفتم و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن و برای گریستن به عشق و
دنیای تو نرسیدن....


با فشار محکم به دستش و بعد چسباندنش به قلبم گفتم ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از
دست های مهربانت زندگی چه ناشکیباست.....
خنده ام گرفت...بس بود هرچه در دلم و برای او عاشقانه بافتم.....
باید چیزی می گفتم و نگاهش را عادی میکردم....
کم و به سختی خودم را نزدیکش کردم و دستش را به قلبم کوبیدم و بعد سرم را به گوشش
نزدیک و زمزمه کردم:"دوستت دارم... فقط همین.... "
ماشین که ایستاد هول کردم و سریع دست پاییز را رها کردم و چشمم را به در خانه دوختم.....
چقدر سخت بود با پای شکسته این مسافت را طی کنم....
امیرحسین بی حرف پیاده شد و زنگ زد....

romangram.com | @romangram_com