#پادشاه_من_پارت_669

زود تر از آنچه که فکر میکردم از بیمارستان خارج شدیم و من دوباره با کمک امیرحسین و کمی
همراهی خودم سوار ماشین شدم....
پاییز کنارم نشست و رویش را سمت بیرون گرفت....
چرا خواهر و برادری آنقدر ساکت بودند عجیب بود....
به دست پاییز که میانمان بود نگاه کردم....چقدر انگشتر درون دستش زیبا بود....
انگشتانم تحمل اینکه دستش را بگیرند بی تاب بودند.....خودم هم بی تاب لمس دستش بودم....
دستم را یواش روی دستش گذاشتم و زمزمه کردم:"تو فکری؟؟پشیمون شدی از انتخابت؟"
سریع سمتم برگشت و با اخم و خشم نگاهم کرد و آهسته اما با غضب گفت:"من هیچ وقت از
دوست داشتن تو دست نمیکشم....."
او قصد داشت با من چه کار کند؟؟؟


دیوانه نگاهش که بودم دیگر با این برق نگاه هایش میخواست جان بدهم؟؟؟؟؟ کاش تنها بودیم و
در همین لحظه و همین ساعت به زبان می آوردم که چشم هایش را برای زندگی میخواهم و
اسمش را برای دلخوشی میخوانم....
زل میزدم به قاب زیبای صورتش و می گفتم دلت را برای عاشقی میخواهم و صدایت را برای
شادابی....
دستش را ببوسم و بگویم دستت را برای نوازش میخواهم و پایت را برای همراهی...
خم شوم و در گوشش زمزمه کنم عطرت را برای سرمستی می بویم و خیالت را برای پرواز
میخواهم....
و در آخر محکم در آغوشم بگیرمش و بگویم خودت را هم برای پرستش میخواهم....

romangram.com | @romangram_com