#پادشاه_من_پارت_668
خوب به حرف هاش گوش کن....شاید یه چیز هایی رو بگه که لازم باشه بدونی...."
امیرحسین چیزی شبیه لبخند روی لب نشاند و از کنارم بلند شد....سمت کمد لباس رفت و لباس
هایم را آورد و رو به آنیسا و پاییز گفت:"من آماده اش میکنم....شما برید...."
پاییز سمت میز کناری ام آمد و کیفش را برداشت و گفت:"ویلچر بگیرم؟؟؟"
خنده ام گرفت...باید با این هیکل روے ویلچر می نشستم....بدتر از این نمی شد....
امیرحسین لبخندی زد و سرش را مثبت تکان داد و با چشم هایش گفت برو.....
روی تخت نشستم و با احتیاط و کمک امیرحسین لباس پوشیدم و کاملا آماده شدم....نفس
راحتی کشیدم....بالاخره لباس های خودم را پوشیدم.....
امیرحسین آنقدر دمق و گرفته بود که نای حرف زدن نداشت....دلش سکوت میخواست و
سکوت....
پاییز با ویلچر وارد اتاق شد و با لبخند محو کوتاهی گفت:"یه عمر پدرم روی این صندلی نشسته
بود...حالا تو بشین ببین چه حالی داره....کوچکترین کارت رو هم نمی تونی انجام بدی و محتاج
دیگرانی...."
امیرحسین لبش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت و سمت من آمد.....
فقط توانستم نگاهش کنم....نمی دانستم چه در جوابش بگویم و واقعا سخت بود....
با کمک امیرحسین روی ویلچر نشستم و بیرون رفتیم.....
حس بد بود همه راه بروند و تو توانش را نداشته باشی....
تحمل اینکه راه رفتن دیگران را ببینم را نداشتم.....سرم را پایین انداختم و با دستم چشمانم را
گرفتم.....
romangram.com | @romangram_com