#پادشاه_من_پارت_667
فهمیدم که میخواییم امشب بیاییم خواستگاری...."
امیرحسین دستی به صورتم کشید و گفت:"زن عمو بازم مثل همیشه عجله کرد....البته حق هم
داره....برای بدست آوردن پاییز باید عجول باشی..."
خنده ای کوتاه کردم و سمت همسرش برگشتم و سلام کردم...او هم مهربان جواب سلامم را داد و
بعد از احوالپرسی کناری ایستاد....
امیرحسین گوشه تختم نشست و آهسته پرسید:"داداشم کجاست پویان؟؟؟"
ناخودآگاه لبم به پوزخندی نشست و چشم هایم از نگاهش دزدیده شد و همراه با آهی
گفتم:"خونه ی ما....چه عجب یاد اون بیچاره افتادی؟؟"
امیرحسین دستم را محکم فشرد و با صدایی که از بغض آکنده بود گفت:"خجالت میکشم از رو به
رو شدن باهاش....خیلی کلنجار رفتم با خودم تا تونستم خودمو راضی کنم برای
دیدنش....میترسم از بخشیده نشدن...."
سرم را تکان دادم و گفتم:"حق داره امیرحسین....اون از تنها هم تنهاترین ...اگر نرفتی بودی
راهی آسایشگاه معلولین نمی شد و افسردگی نمیگرفت..."
امیرحسین آهی کشید و دهان باز کرد تا چیزی بگوید که در باز شد و پاییز وارد شد....
با دیدن امیرحسین لبخندی زد و سلام کرد....
چشم هایم را به او انداختم و با عشق وصف ناپذیری نگاهش کردم.....آه که این دختر همه وجود
من است....او همه جان من است...تنها اوست که قلبم را تسخیر کرده و من تنها محتاج نگاه
عسلی براق او هستم....
لبخندی زدم و به سختی نگاه از او گرفتم و چشم به امیرحسین انداختم و گفتم:"بیا ببینش و
romangram.com | @romangram_com