#پادشاه_من_پارت_666
پاییز لبخندی از روی حرص زد و دندان هایش را روی هم فشرد و گفت:"وای پویان جوری وانمود
نکن که نمیدونی...."
اخم هایم را در هم کشیدم و مچ دستش را گرفتم و محکم فشردم:"واقعا نمیدونم...."
ابرویی بالا انداخت و گفت:"حالا اصلا این مهم نیست که میدونی یا نه....باید به دکترت بگم
چی؟؟"
دستش را رها کردم و نفس عمیقی کشیدم و چشمم را سمت پنجره چرخاندم و گفتم:"هیچی
باید بری برگه ترخیص بگیری...."
چیزی نگفت و از روی تخت بلند شد و بیرون رفت....پونه چقدر دهان لق بود....یک دقیقه
نتوانست خودش را کنترل کند و به مادر گفته بود....مادر هم از او کم حوصله تر....
خنده ام گرفت...حتما مادر ترسیده که پاییز نظرش را عوض کند که آنقدر سریع تدارک
خواستگاری را دید....
ضربه ای به در وارد شد که مجبور شدم سرم را سمت در بچرخانم.....
قامت امیرحسین نمایان شد....همراه با همسرش آنیسا....
من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم:سلام...."
امیرحسین سریع خودش رابه من رساند و دستم را گرفت و محکم فشرد:"سلام
داداش...خوبی؟؟بهتر شدی؟"
محکم پلک زدم و گفتم:"خوبم خداروشکر فقط مشکل این پام ..."
خندید و گفت:"پس چطور میخوای با این پا بری خواستگاری؟؟"
با خجالت خندیدم و لبم را گزیدم و گفتم:"مادر است دیگر....غافلگیرم کرد....من الان از پاییز
romangram.com | @romangram_com