#پادشاه_من_پارت_665

چانه اش را در دست گرفتم و با انگشت راستم روی گونه اش کشیدم و گفتم:"باز کن چشم های
قشنگتو قربونت برم...."
آهی همراه با خمیازه کشید و به سختی و بی جان لای چشم هایش را باز کرد....
لبخند محوی زد و با صدایی گرفته گفت:"سلام..."
لبخند عمیقی و پهنی زدم و دستم را از صورتش دور کردم:"سلام عزیزم....صبحت بخیر..."


لبخند عمیقی زد و دوباره چشم هایش را بست و بی حال گفت:"خوابم میاد هنوز...."
خندیدم و اینبار دستی به سرش کشیدم و گفتم:"دیگه خواب بسه خانومی....باید کمک کنی من
لباس هامو بپوشم و دیگه بریم خونه..."
با این حرف یک دفعه از جا بلند شد و با چشم هایی گرد و هول و مضطرب گفت:"وای امشب...."
امشب مگر چه خبر بود که او آنقدر هول شد....چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:"امشب چه خبره
مگه؟؟"
اینبار چشم هایش گرد شد....اما اخمی کرد و جلو آمد و گفت:"یعنی تو نمیدونی؟"
واقعا نمی دانستم و کنجکاوی داشت مغزم را می خورد....شانه ای بالا انداختم:"واقعا نمیدونم....."
پاییز کنارم روی تخت نشست و دستش را روی قفسه ی سینه ام گذاشت و انگشت اشاره اش
مشغول کشیدن طرح هایی نامفهوم روی پیراهن بیمارستان شد....زیر چشمی نگاهم کرد و زمزمه
کرد:"یعنی نمیدونی که امشب قراره با خانواده بیای خواستگاری...هوم؟؟"
کم مانده بود شاخ هایی روی سرم سبز شود.....میخواستم به خواستگاری بروم و خودم خبر
نداشتم.....
آب دهانم را قورت دادم و متعجب تر از هر زمانی گفتم:"چی؟؟"

romangram.com | @romangram_com