#پادشاه_من_پارت_664

حس خوب یعنی همین حرف هایش که در عین سادگی قلبم را لرزاند و تمام وجودم را تسخیر
کرد.....
دست دیگرم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:"میدونی بعضی وقتا این قلبم دلش میخواد نتپه وقتی
انقدر قشنگ حرف میزنی؟؟؟"


لبخندی شیطنت بار زد و گفت:"میدونی وقتی با اون آبی شیطون چشم هات نگام میکنی دلم
میخواد برات بمیرم؟؟؟"
آهسته خندیدم و به سختی خودم را بالا کشیدم و گفتم:"میدونی که تا بی نهایت دوستت
دارم؟؟؟"
***
نگاهی به صورتش که غرق خواب بود انداختم.....
دستانش زیر سرش بودند و کنارم روی تخت خوابیده بود....
دستم را زیر سرم گذاشتم و دوباره چشم دوختم به چهره مظلوم و آرامش....
آخ که این دوست داشتنی ترین من است.....
آخ که چشمانش بسته هم نفسم را در سینه حبس میکنند.....
دستم را که سمتش بود را روی گونه اش کشیدم و زمزمه وار گفتم:"پاییز
جان؟؟؟خانومی؟؟؟چشم عسلی من....نمیخوای بیدار شی عزیزم؟"
پلک هایش کمی تکان خورد و اما باز نشد....
دلم برایش تنگ شده،برای آن برق چشمانش،برای آن لالایی های عاشقانه ای که کنار گوشم نجوا
میکرد....

romangram.com | @romangram_com