#پادشاه_من_پارت_663
و زیبایش....
او همه چیز داشت که عاشقش شوم اما من چه داشتم که او هم عاشقم شد....
آهی کشیدم و گفتم:"پاییز؟؟؟"
سمتم برگشت و با مهربانی تمام خیره شد به چشم هایم و با لبخند گفت:"جانم؟؟"
ابرویم ناخودآگاه بالا پرید و لبخند روی لبم نشست و باعث شد فشار بیشتری به دستش وارد
کنم....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"تو عاشق چی من شدی؟؟؟"
خندید و گفت:"الان واقعا لازمه این رو بدونی؟؟؟"
تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم و منتظر نگاهش کردم....
نفس آه مانندی کشید و گفت:"این که یکی کنارت باشه و قدرشو ندونی و حتی نبینیش و وقتی
از دستش دادی بفهمی چه مرواریدی رو از دست دادی و کلی دلت پر بکشه برای حرف هاش،برای
چشم هاش و محبت های بی اندازش یعنی عشق....تو اون مروارید درخشان بودی که توی صدف
پنهان بود و من دیر پیدات کردم با وجود اینکه همیشه کنارم بودی....در ضمن عشق و عاشقی
مدرک نمیخواد یهو میبینی قلب برای یکی جون میده...یهو میبینی تموم جونت وصل به جون
یکی شده که همه دنیاته...."
تمام وجودم پر شد از عشقش....از لحن مهربان و عاشقش....
هرچه حس خوب در عالم بود بر دل و جانم نشست و لبریز شدم از عاشق بودنش....
قلبم حق داشت بی تابی کند برای این فرشته ی زندگی ام....فرشته ای که مرا مروارید درخشان
خواند و قلبم را لرزاند.....
romangram.com | @romangram_com