#پادشاه_من_پارت_662

در که بسته شد صدا قدم هایش را نزدیکم حس کردم....


وای که از زمان ابراز عشقش،عشقم به او صدبرابر شده بود....او را میخواستم،با چنگ و دندان،با
تمام وجود....آخ که دلم برای دوباره به آغوش کشیدنش،برای نوازش کردنش تنگ شده
بود....اینبار با فرقی بزرگ.....اینبار پاییز هم دوستم دارد و چه چیزی زیباتر از این....
صدایم که کنار گوشم نجوا کرد لرزش را به تنم سرایت کرد....به سختی آب دهانم را قورت دادم و
سرم را سمتش چرخاندم و به زحمت چشم هایم را باز کردم....
دخترک چشم عسلی من داشت با نگاه خیره اش مرا ذوب میکرد.....
لبخندی کج زدم و در سکوت نگاهش میکردم.....
حس خوب یعنی چه جز این دو چشم عسلی؟؟؟
عشق یعنی چه جز پاییزم را کنارم داشتن....
لبخندی عمیق تحویلم داد :"سلام...."
دوباره آب دهانم را پایین فرستادم و گفتم:"سلام عزیزم....دیر اومدی...."
به زور خودش را کنار تختم جا داد و نشست و بی هوا دستم را گرفت:"ببخشید یکم کار برام
پیش اومد....خوبی؟؟؟سرت دیگه درد نمیکنه؟؟؟دکتر گفت فردا مرخصی..."
لبخندی زدم و جای دست هایمان را عوض کردم و محکم دستش را گرفتم و بالا بردم و بوسه ای
کوتاه روی پوست ترم و لطیف دستش زدم و گفتم:"خوبم پاییزم...خوب...."
لبخندی زد و نفسش را با فوت بیرون داد و چشمش را به پنجره دوخت و زمزمه
کرد:"خداروشکر...."
به نیم رخش نگاه کردم....به ابرو های خوش فرم و چشم های بادامی عسلی اش...به پوست سفید

romangram.com | @romangram_com