#پادشاه_من_پارت_661
به تنها مسئله ای که دلم میخواست فکر نکنم همین بود....
بیچاره امیرعلی که آنقدر تنها بوده است که دیگر باهم بودن را فراموش کرده است...نه امیدی به
زندگی دارد و نه شوقی برای زنده ماندن....تمام حرف هایش ختم میشد به مرگ و این یعنی مرگ
روح....
به سختی لای چشم هایم را باز کردم و به پونه نگاه کردم:"خب؟"
پونه ناراحت سر تکان داد و گفت:"فقط گفت اون دیگه حتی منو یادش نیست....یعنی واقعا
امیرحسین نمیخواد اونوقت ببینه؟؟پویان،امیرعلی اصلا حال روحی مناسبی نداره....روحش زخم
خورده.....فقط بخاطر رفتن ناگهانی امیرحسین ...."
حقیقت محض بود....مقصر اصلی تنهایی امیرعلی،امیرحسین بود....
اگر او نمی رفت شاید عمو سکته نمیکرد و نمی مرد.....
آهی کشیدم و دوباره چشم هایم را بستم و قلبم را فشردم و زمزمه وار گفتم:"امیرحسین بالاخره
یه روز سراغ امیرعلی هم میره....تو نگران نباش..."
نفس عمیقی کشیدم و محکم تر قلب بی قرارم را فشردم که صدای در آمد....
درون قلبم غوغا به پا شد....دهانم خشک افتاد و حتی جرأت نکردم چشم هایم را باز کنم...
کی فکرش را میکرد پاییز روزی اینگونه دلداده ام شود....
صدای پونه هرچند یواش اما به گوشم رسید:"من باید برم...مراقب داداشم باشی ها...."
مطمئن شدم پاییزم است.....
باز پلک هایم را کنار نزدم ....اینبار جدا از قلبم که در مشتم فشرده میشد ملحفه هم در چنگم
گیر کرده بود و فشرده میشد....
romangram.com | @romangram_com