#پادشاه_من_پارت_660
مادرم آهی کشیدم و پ گفت:"دوباره چی پوشیدن های خانوم شروع شد....یه چیز ساده....مثلا
اون مانتو مشکی سفیده با اون سال سفیدت...ساده اما شیک...."
لبخندی روی لبم نشست و تا خواستم تشکر کنم از اتاق بیرون رفت....
لباس هایم را روی تخت گذاشتم و سریع سمت حمام رفتم....یک دوش سریع گرفتم و بیرون
آمدم....
جالب بود که هیجان هایم هرلحظه بیشتر میشد....انگار در قلبم چیزی گذاشته بودند که آنقدر
تند میزد.....
نفس عمیقی کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم.....اینبار امیرحسین حتی
یک تعارف کوتاه برای رساندنم نکرد و چه بهتر....چون من هنوز به خلوت با پویان و حرف های
خصوصی ام نیاز داشتم.....
|از دل پویان|
چشمم را از در گرفتم و به ساعت انداختم....
پس چرا نمی آمد؟؟؟
قلبم تند تند میزد و دلم برای دیدنش پر پر....
نگاه منتظرم را به پونه انداختم و گفتم:"چرا نمیاد پس؟؟"
خندید و کنی از دیوار فاصله گرفت و دسته ی کیفش را فشرد:"غصه نخور...میاد الان..."
آهی کشیدم و چشم هایم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و محکم فشار دادم....
قلبم چنان به قفسه سینه ام کوبیده میشد که گویی هرگز اورا نخواهم دید....
پونه سرفه ای کرد و گفت:"من به امیرعلی گفتم که امیرحسین برگشته...."
romangram.com | @romangram_com