#پادشاه_من_پارت_659



هول شدم...روی پیشانی ام عرق نشست و قلبم لرزید و تمام تنم پر شد از زیباترین حس های
غیر قابل توصیف....
لباسم را چنگ زدم و با حالتی خونسرد گفتم:"خب؟؟"
نزدیکم شد و دستانم را گرفت:"گفت که فردا شب میان خواستگاری...."
وای که چقدر خوشحال شدم از این حرف....پویان چشم آبی من چقدر عجول بود.....
آب دهانم را قورت دادم و سرم را پایین انداختم.....این یعنی رضایت از آمدنشان....یعنی که
میخواهم این اجازه را به پویان بدهم که زندگی ام را با تمام عشقش برایم رنگارنگ کند....یعنی
میخواهم آینده ام را روشن تر از تاریکی گذشته ام کنم....
چون همیشه در پی تاریکی یک روشنایی هست....یک نور امید و شوق و زندگی در پی تاریکی
های زندگی هست.....
چشم هایم از اشک شوق خیس شد....
سرم را بالا آوردم و با خنده گفتم:"دوماد پای شکسته...."
مادرم خندید و محکم مرا در آغوش کشید و گفت:"همیشه آرزوم خوشبختی بچه هام
بوده....خوشحالم که زنده ام و سروسامون گرفتن هردو بچه هامو دیدم....پاییز همیشه مراقب
خودت و برادرت باش...خب؟؟"
خندیدم و از او جدا شدم و باز به کمد لباسم خیره شدم و گفتم:"ولی اون باید مراقب من
باشه...بالاخره بزرگتره..."
دستی به شانه ام کشید و چیزی نگفت که گفتم:"مامان میخوام برم بیمارستان پیش پویان....چی
بپوشم ؟"

romangram.com | @romangram_com