#پادشاه_من_پارت_658

نداشت.....من دیگر عاشق او نبودم....او دیگر عشق من نبود....عشق من،تنها مرد زندگی ام پویانم
بود و بس نه امیرحسینی که با نگاه های یک دختر دیگر سریع مرا از یاد برد....
دستش روی دستم غلتید و انگشت انگشتری ام را نوازش کرد و گفت:"پاییز من فراموشت
نکردم....هیچ وقت سعی در فراموش کردن تو نداشتم چون نمی شد...اما دوست داشتنت رو
فراموش کردم چون نمی شد که دوستت داشته باشم....نمیدونم چرا اما من و تو دیگه نباید عاشق
هم میبودیم.....تو خواهرمی و جات همیشه تو قلبم و گذشته ای که باهات داشتم رو هیچ وقت
فراموش نمیکنم اما آنیسا هم زنم ....دوستش دارم پاییز...تو هم که مرد زندگیت رو پیدا
کردی....دیگه نیازی نیست که بخاطر عشق اشتباهمون اشک بریزی...هوم؟؟"
تک خندی زدم و از روی تخت بلند شدم و سمت پله ها رفتم اما قبلش دستم را روی شانه اش
گذاشتم و گفتم:"خوشبختی و خوشحالی تو آرزومه داداش بزرگه..."
لبخندی زد و دستم را لمس کرد و خواست ببوسد که سریع فرار کردم و وارد خانه شدم....
باید هر چه زودتر به دیدن پویان میرفتم....
عجیب بود که برای دیدنش هرچند چند ساعت قبل کنارش بودم اما باز بی تاب و بی قرار بودم....
شاید حق با امیرحسین بود....من هم زود برای عشق امیرحسین در وجودم جایگزین پیدا
کردم.....
بی حساب بی حساب....
وارد اتاقم شدم و رو به روی کمد لباس هایم ایستادم....بالاخره میخواستم به دیدن پویان
بروم....باید بهترین باشم....
در انتخاب واقعا مشکل داشتم و میان لباس هایم گیر کرده بودم....
دستی به کمرم زدم و خواستم مادرم را صدا بزنم که خودش داخل دوید و با خوشحالی
گفت:"مامان آقا پویان زنگ زد...."

romangram.com | @romangram_com