#پادشاه_من_پارت_657

اول که رسیدم برام غذا آورد....مثله اینکه رفیقم سفارشم رو کرده بوده....دختر خیلی خوبی
بود....چون دنبال کار بودم همه شام و ناهارم رو دوش آنیسا بود.....شده بودیم مثل دوتا
دوست....برای گذروندن وقتم باهاش میرفتم بیرون...دروغ چرا ازش خوشم اومده بود....اون چشم
هاش....اون سادگیش...مهربونی هاش...مظلوم بودنش....عشقت کم کم از تو وجودم کمرنگ شد و
جاش رو داد به آنیسا.....نه اینکه فراموشت کرده باشم نه....من هنوزم دوستت داشتم اما
عاشق...نه دیگه عاشقت نبودم....چون نمیتونستم عاشقت باشم چون خواهرم بودی....وجود آنیسا
و حرف ها و امید هایی که بهم میداد یه نور روشن تو زندگیم بود برای اینکه حقیقت رو باور
کنم....چند وقت که گذشت آنیسا گفت میخوام مسلمون بشم....با این کارش خیلی خوشحالم کرد
چون میتونستم باهاش یه زندگی جدید شروع کنم....مسلمون که شد نوع رفتار هاش عوض
شد...تغییر کرد....خیلی از کار هاش مثه تو بود...شیطنت هاش...حرف های عاشقونه اش....همه
چی تغییر کرد....واقعا دوستش داشتم و هیچ دلیلی ندیدم که باهاش ازدواج نکنم....یک هفته بعد
از عقد دلم هوای تورو کرد...البته همیشه دل تنگت بودم اما اون لحظه ها واقعا دوری از تو بهم
فشار وارد کرده بود....به آنیسا گفتم میخوام برگردم ایران پیش خانوادم و اون باز با مهربونی هاش
منو شرمنده خودش کرد و قبول کرد که بیاییم ایران و برای همیشه بمونیم....."
به زور خودم را از حصار دست هایش بیرون کشیدم و با فاصله زیاد نشستم و اشک های روی
گونه ام را پاک کردم و گفتم:"چقدر راحت حرف های عاشقانه ای که کنار گوشم زمزمه میکردی
رو فراموش کردی....چقدر زود و راحت از اون عشقی که براش میمردی گذشتی....راسته که میگن
قلب مردها از سنگ ..."


آهی عمیق کشیدم و چشمم را به باغچه سرسبز انداختم....دیگر اشک و ناله های من فایده ای

romangram.com | @romangram_com