#پادشاه_من_پارت_656
سرش را پایین انداخت و گفت:"تصورش هم برام سخته که بهت دروغ گفتم....معذرت میخوام...."
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:"معذرت خواهی الان تو به دردم نمیخوره....از دردم کم
نمیکنه....یک سال منو عوض نمیکنه...."
لبخندی هرچند کج و محو و غمگین زد و با صدایی بم گفت:"من نمیخوام یک سال گذشته رو
عوض کنی پاییز....من میخوام از الان تغییر کنی.....میخواستم بالاخره به جایی برسی که بفهمی
من برادرتم و تو خواهرم...."
بغضم ترکید و دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم....هرکاری جز رفتن میتوانست انجام دهد....
خودم را در آغوشش انداختم و میان هق هقم گفتم:"میتونستی بمونی و این رو بهم
بفهمونی....میتونستی بدون اینکه دیوونه ام کنی راه درست را نشونم بدی امیرحسین...."
دستش را پشت سرم گذاشت و محکم به سینه اش فشرد و گفت:"به قرآن فکر نمی کردم انقدر
عذاب ببینی...."
آخ که چقدر قلبم درد میکرد....
او یک سال را برایم تلخ تر از زهرمار کرده بود و حالا سعی داشت قانع ام کند....
آهی عمیق کشیدم و پیراهنش را چنگ زدم و گفتم:"چرا ازدواج کردی؟؟"
دستش را مدام روی کمرم یا پشت میکشید....دست آخر سرم را بوسید و گفت:"وارد نیویورک
که شدم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم....فهمیدم هیچ جایی بهتر از این تهران خودمون کنار تو
و خانوادم زندگی کردن نیست....اما دل برگشت رو نداشتم....پاییز من آنقدر با عجله رفتم که
حتی نتونستم از پدری که سی سال زحمتو کشیده بود خداحافظی کنم....من اشتباه کردم رفتم
اما به این فراموشی و دل کندن از عشق تو می ارزید....خونه ای گرفتم یه همسایه داشت....روز
romangram.com | @romangram_com