#پادشاه_من_پارت_655
من بلیط گرفتم و حتی با کمک یکی از دوستام خونه هم پیدا کردم....همه چی برای رفتنم آماده
بود جز قلبم و اون نگاه های تو که عذابم میدادن.....روزی که پرواز داشتم مجبور بودم بهت بگم
میخوام برم فقط همین....حتی نمیخواستم بگم کجا میرم که بیای دنبالم....برام سخت بود
جدایی،برام سخت بود دل کندن از تو اما بخاطر بهتر فراموش کردن بهترین کار همین بود.....چون
مطمئن بودم تو اونقدری قوی هستی که نبودنم رو بپذیری و باهاش کنار بیای....."
بغض بدی به جان گلویم افتاده بود....
پس مقصر خود احمقم بودم....
شاید اگر من آن کلمه را به کار نمیبردم اوراراهی غربت نمی کردم....
چشم هایم را بستم تا اشک نریزم اما مگر میشد....یاد اتفاق های تلخ گذشته بیفتی و اشک
نریزی....
دستش را محکم گرفتم و انگشتانش را فشار دادم و با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:"تو که
میدونستی جونم به جونت وصل بود ....تو که میدونستی عشقت همه وجودم بود....فکر میکردی با
رفتن باز هم قوی میمونم؟؟؟مگه میشه تموم وجودت بره و تو قوی بمونی؟؟"
امیرحسین دستش را از دستم بیرون کشید و مرا کمی از خودش جدا کرد و با هر دو دستش
صورتم را قاب گرفت و انگشت شصتش را روی چشم هایم کشید و هاله ی اشک را از چشمم
زدود و گفت:"آره من فکر میکردم قوی میمونی چون بهت ایمان داشتم که میتونی....فکر نمی
کردم رفتنم آنقدر گرون تموم بشه...."
یادم افتاد به آن شب کنار ساحل....پوزخندی زدم اما با گرفته و پر از بغض گفتم:"اما تو گفتی
هیچ وقت تنهات نمی زارم...یادته؟"
romangram.com | @romangram_com