#پادشاه_من_پارت_654

تو چشم های قشنگت....اینو گفتم تا بفهمی من تو اون یک سال لحظه ای فراموشت نکردم.....این
شاید مقدمه ای بود برای شروع حرف هام...."
نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را محکم روی هم فشردم و گفتم:"شروع کن امیرحسین...."
دستش را لای موهایم کرد و مشغول نوازش موهای خرمایی و صافم شد و شروع کرد.....
"....قصه ی رفتن من از اونجایی شروع شد که اومدی توی اتاقم و گفتی سلام داداشی...بدتر از
اون نمی شد پاییز....من کلی منتظرت بودم و وقتی اومدی با این حرفت جیگرمو
سوزوندی.....نمک روی زخمم بود این حرفت.....همون لحظه صدای زنگ رفتم تو مغزم بلند
شد....گفتم عمل پیوند که انجام شد کار های ویزامو میکنم میرم....میرم که دیگه همو
نبینیم....گفتم میرم و خودمو راحت میکنم از این حس عشقی که به تو داشتم....یادته رفتیم


مامان رو ببینیم و بعد از اینکه از اتاق اومدم بیرون سریع رفتم؟؟؟رفتم تا بدون اینکه بفهمی
میخوام برم،برم....اما تو و اون عشق لعنتی توی وجودت آروم ننشستی و اومدی دنبالم....اما من
کار های ویزا رو انجام داده بودم.....ویزا اوکی شده بود و فقط باید بلیط میگرفتم و میرفتم....کارم
با اومدن تو خیلی عقب افتاد....اون یک هفته ی بیمارستان و یک هفته ای که بخاطر آزمایش
موندم سخت برام گذشت....قبلش راحتتر میتونستم دل بکنم و برم اما بعدش برام مشکل
شد....اما من تصمیمو گرفته بودم و فقط میخواستم از این کشور برم....وقتی رسیدیم تهران و من
اومدم و مامان و بابا رو دیدم تصمیمم دوباره به اوج رسید و با خودم عهد بستم که میرم و دیگه
حتی پشت سرمو هم نگاه نمیکنم....بخاطر تو....بخاطر اینکه بتونی عشق منو از تو قلبت بیرون
کنی....برای اینکه نمیخواستم با موندنم تو ضربه بخوری....برای اینکه نمیخواستم جلو چشمت
باشم و هر لحظه با دیدنم حسرت عشق رو بخوری...عشقی که بینمون تباه شد....بعد از او دیدار

romangram.com | @romangram_com