#پادشاه_من_پارت_653

نفس عمیقی کشید و گفت:"بازش نکردی نه؟؟"
پوزخندی زدم و سرم را بلند کردم و گفتم:"به جز اینکه درش رو باز نکردم قصد داشتم اون حتی
بیرون بندازم....میخواستم هیچ نشونه ای از تو نه تو خونه باشه نه تو ذهنم....کمی موفق شده
بودم که اومدی....."
یک تای ابرویش بالا پرید و لبخند با مزه ای اما کج کنج لبش نشست و گفت:"هیچ وقت وسوسه
نشدی بازش کنی؟؟؟"


با لب هایی آویزان سر تکان دادم و دوباره سر روی شانه اش گذاشتم که گفت:"یه حلقه بود
همراه یه گردنبند...حلقه رو خریده بودم که هروقت باهات ازدواج کردم دستت کنم که نشد....اون
گردنبند هم اسم خودم بود...برات خریده بودم که اگر بازش کردی و گردنت انداختی همیشه به
یادم باشی مثل من...."
متعجب سرم را بلند کردم و به دستش نگاه کردم.....
گردنبندی با پلاکی هم اسم من کف دستش خودنمایی میکرد....
بغض در گلویم نشست و چشم هایم خیس شد.....
دستش که دورم بود را گرفتم و و محکم بوسیدم و بعد به سینه ام فشردم و با صدایی پر از بغض
گفتم:"درسته که من هیچوقت این گردنبند رو ندیدم اما یاد تو توی قلبم بود....امیرحسین من
بدون این گردنبند با خیالت زندگی میکردم....می فهمی یعنی چی؟؟؟یعنی هر شب و هر صبح
تورو کنارم می دیدم.....من نشونه واسه به یادت افتادن نمیخواستم وقتی لحظه لحظه ی زندگیم
از تو لبریز شده بود...."
لبخندی زد و اینبار خودش مرا در آغوش گرفت و گفت:"من این حرف ها رو نزدم که اشک بشینه

romangram.com | @romangram_com