#پادشاه_من_پارت_652

آهی کشیدم و رو به امیرحسین گفتم:"میشه باهم حرف بزنیم؟؟؟"
امیرحسین دستش را سمتم دراز کرد:"حتما..."
دستش را گرفتم و او را کشیدم....
آنیسا نگاهی به من و امیرحسین انداخت و لبخندی کج و غمگینی زد و سرش را پایین انداخت.....
خندید و دستم را دور دست امیرحسین حلقه کردم:"بابا نمیخورم شوهرتو...میاد الان..."
همه خندیدند جز آنیسا که همچنان سرش پایین بود....


من هم خنده ام را جمع کردم و شانه ای بالا انداختم و باهم از خانه بیرون رفتیم....
روی تخت نشستیم....
خودم را به امیرحسین چسباندم و سرم را روی شانه اش گذاشتم:"خب شروع کن
امیرحسین....از اول اولش بگو....چی شد رفتی؟اصلا چرا رفتی و چی شد که ازدواج کردی؟؟؟"
امیرحسین خندید و گفت:"بازجویی ؟؟"
ابرویی بالا انداختم:"تو فکر کن آره...."
دستش را دور بازویم انداخت و محکم فشرد:"چشم عزیزم...میگم....فقط قبلش یه سوال...."
نفس عمیقی کشیدم و تنها در جوابش سر تکان دادم و منتظر شدم سؤالش را بپرسد....
فشار دستش را به بازویم بیشتر کرد و گفت:"یادته اون روز آخر بهت یه یادگاری دادم؟"
سؤالش مرا برد به گذشته....
همان جعبه ی مشکی رنگ که هیچ وقت درش را باز نکردم....
آن جعبه ای که جایش میان خرت و پرت ها بود...
سرم را تکان دادم و انگشتان دستش را گرفتم:"خب؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com